تریا
و دیگر هیچ..


تریا یعنی مبارزه!!
یه چایی داغ و بعدش کُلّی ...
تریا یعنی تحمل هوای گرم به خاطر گسترش اندیشه ..
یعنی دور از فن کوءل های نهادها و تشکل ها بودن.. به دور از جایی خنک داشتن در عوضِ خیانت به اندیشه.. به دور از حفظ پایگاه به قیمت خیانت به آینده..
تریا یعنی آخرین پناهه همه ی خستگی ها..
آری، همه چیز از تریا شروع شد..
سال ۱۳۸۴..
یک هفته بعد از ورودم به دانشگاه..
روزی که دکتر ملاباشی به دانشگاه آمده بود..
از تالار آزادی (جایی که همه چیز هست ،جز آزادی!) زدم بیرون..
رفتم به طرف تریا..
من بودم و او.. !
یک چایی داغ.. روی صندلی نشستیم و پامونو دراز کردیم روی صندلی روبرویی..
هوا پاییزی بود..
یادته اون روز به زمین و زمان فحش دادم؟ به اون پسری که اون سوال کذایی رو از ملاباشی پرسید و بعدش بدون هیچ دفاعی از اندیشه اش رفت نشست؟ (همون پسر تریاییه رو می گم..! اما عزیزم اون واقعا تریایی نبود، تنها نقش تریایی ها رو بازی کرد..!)
سال ۸۴، تنها تریا بود و چای و اندیشه و خنده و گریه و فحش و ناله و ...هـــــــــــــر چیز دیگه ،..
پاییز ۱۳۸۵ ،پشت درهای بسته ی تالار آزادی...
+ کجا می ری محبوب؟
- تریا ..
+ ای ول بزن قدش با هم بریم.. من الان اساسی پایه ی یه پُک چایی ام..!
- نه اون تریا نه ، تئاتر تریا..می یای؟
+ نه ؛تریا فقط اونجاست محبوب جان ، فقط تریا اونجا...
اون روز تریا نه چای خوردم ، نه خندیدم نه گریه کردم نه فحش و نه ناله...
راست می گفت ، این تریا با اون تریا کلی فرق داشت..
تریای ما آزاد بود، آزادِ آزاد..
اما اینجا همه نقش بازی می کردند.. نقش تریایی ها ..
آری، همه چیز از تریا شروع شد..
اما این تریا اسیرم کرد.. رفتم به سمت چهار دیواری..
از اون روز به بعد کمتر می دیدمش..دیگه مجالی برام نبود برم چای و اندیشه.. سرم خیلی شلوغ شده بود...
+ محبوب ، بریم یه پُک چایی؟ امروز بریم تو فاز آنارشیسم. پایه ای ؟
- دوست دارم بیام، اما وقت ندارم، تبلیغای فلان برنامه مونده..!
+ باشه .. تنها می رم تو فاز فاشیسم !!!!!
پاییز سال ۱۳۸۶..
روبروی آینه : این چه قیافه ایه ؟ خسته ای؟ آره ، خسته ای ..
آخ که دلم لک زده واسه تریا..
بچه ها کی پایه اس مهمونی بده..
-- همگی به سمت تریا..
خنده..خنده..خنده..خنده..
- هی فلانی، من گریه ام میاد..
* اِ ، گریه چیه ؟ با بچه ها اومدیم تریا ..حالی به هولی..
* فعلا یه دَر بزار سر اندیشه ات ، بچه ها که سیاسی نیستن..! بی خیال شو (خفه شو، روزمونو خراب نکن.).. خنده ی بچه ها(!!)
ـــــــــــــــــــــــــــــــ تنها نشسته بود و چای می خورد، بستنی به دست(!!) رفتم به طرفش،
+ محبوب خسته ای؟
- خیلی..
+ یه چای بگیر با هم بخوریم...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ سکوتی سنگین سراسر تریا را گرفته بود،گاهی خنده ی جیغ گونه ی دختری چیپس بدست افکارمان را پاره می کرد..
- پایه ای به زمین و زمان فحش بدیم؟
+ تریا خوش گذشت..؟
- کدوم تریا؟
+ تریای تالار آزادی..
- اوووووووووووووووووووووووووه اون که یک سال و نیم پیش بود..
+ آخه از اون روز تا حالا نیومدیم تریا تا ازت بپرسم..
....
..
.
آری ؛ همه چیز از تریا شروع شد..
چای داغ را مثل سنت قبل روی زمین گذاشتم و به زمین و زمان فحش دادم...
.........
روز خوبی است..
روز تریایی..
پایه ی یک پُک چایی هستی؟
پی نوشت:
۱- عکسی که از بچه های تئاتر زده شده محصول search می باشد..
۲- در مکالمه ها (-) شخص خودم می باشم و (+) دیگری..
۳- از تریایی بودن تا تریایی بودن خیلی راهه...
۴- تریایی شدن راحت تر از اونیه که فکرشو بکنی، فقط باید خودت بخوای..
۵- هر نوع برداشتی از این نوشته آزاد است و چون آزادی مسئولیت می آورد هر کس مسئول برداشت خود می باشد..
۶- در آخرم یه دمت گرم مشتی به همه ی تریایی ها..
اندیشه تان سبز و چایی تان داغ..
نوشته شده توسط محبوبه موحد در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 11:49 موضوع | لینک ثابت
تریا...
و دیگر هیچ ...!!!

نوشته شده توسط محبوبه موحد در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 22:44 موضوع | لینک ثابت
بدون عنـوان...

صفر-
+ هیچ کس باورش نمی شه چقدر دلتنگ آزادی احمد ، احسان و مجیدم.. و همه ی اونایی که به خاطر عقیدشون میون ۴دیواری اسیرن..
(آري تو انساني..اما در يك سلول انفرادي
آري تو به انسانيت متهمي
چون كه به آن مسلحي...)
۱-
محبوبه ، اون خبرگزاریه بود که باهامون مصاحبه می کرد ...
+ خوب؟
مال اطلاعات بوده...
+ عجــــــب...
۲-
محبوبه ، آخه تو بگو من با فلانی به هم میایم؟ قدش ۲ متـــــــــره..
+ نمی دونم والا ، مگه به قَده ؟
آره ، به قده ، تازه به وزنم هست ، آخه چه جوری می شه ..(!!!)
+ چی بگم...
۳-
محبوبه ، این چه کاری بود کردی.. بهش گفتم که مگه محبوبه دشمنه.. گفت بعضی مواقع اینا بدتر تر از اونان!!
+ هـ هـ هـ .. میای بریم تریا؟
۴-
محبوبه ، همه چیز به تو بستگی داره..
+ در جایی که دوست ندارم، در میان کسانی که باهاشون نا آشنایم.. در میان این همه ضعیفه..
ساده بگم زن باش، ضعیفه نباش..
۵-
فیلتر شدم!!
+ خوبه ...
۶-
علاقه ..
+ مفت..
۷-
امتحان دارم..
وووووووووووووووووووووووووووووووووواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای
۸-
تب دارم..
+ تو این هوا ؟
می گم ت َ ب دارم..
+ آهان..
۹-
همش تقصیر من بود..
+okey!
۱۰-
+ هدایت رو دوست دارم... چون تنها کسی بود که به سگ شخصیت داد..
۱۱-
پایگاه آزادی ..
پاتوق!!!
تنها می آیند با هم لاس بزنند..
+
ساکت باش..
حقیقت آزادی ندارد؟
پس بشین تا آزادی حقیقت پیدا کنه..
نوشته شده توسط محبوبه موحد در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 15:16 موضوع | لینک ثابت
این وبلاگ هیچ وقت نمی میرد... تا آزادی احمد .. احسان ...مجید

نفس نمي توان كشيد
به تو در جواب گويند:مگر قرار بر اين بودكه نفس بكشي؟
نه ورقي
نه قلمي
نه رفيقي نه آفتابي
هيچ يك نيستند
اينان جرم تو اند
فقط يك چيز هست
يك چيز
انفرادي
با ديوارهاي سرد و خالي
فقط يك چيز هست
يك چيز
شعله هاي آتش با زبانه هايي كه از جان مي گدازد
بتو گويند: توبه كن...توبه كن
اما تو كه با نقش پرنده اي بر روي حوله ي سلولت.پرواز ميكني...
چرا توبه كني
در ذهنت تصوير پرنده اي
تصوير خورشيدي
تصوير دريايي
آري تو انساني..اما در يك سلول انفرادي
آري تو به انسانيت متهمي
چون كه به آن مسلحي...
http://autsahar.blogfa.com/
------
ساعت دقیقا ۱۱:۳۶ روز اول دی بود..اس ام اس از یکی از دوستان..(یاران در بندمان امروز آزاد می شوند..)
روز گرمی بود با آن همه ی سردی اش..
از آن ساعت تا به این ساعت.. از آن روز تا به امروز.. منتظرت هستم..هنـــــوز..
می دانم انفرادی چه حالی دارد.. می دانم..
می دانم روزهایت دیر و شبهایت زود می گذرد..
می دانم روحت را می آزارند تا کلمه را از دهانت بکِشند..
می دانم ........
..........
.....
...
به اندیشه ات استوارم و به ایمانت پایدار..
نوشته شده توسط محبوبه موحد در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 ساعت 14:12 موضوع | لینک ثابت

امشب باز دیوانه ام،
بغضی سنگین در گلویم نشسته است،
قلم را روی کاغذ می فشارم
و با نگاشتن هر واژه، قطره ای اشک از چشمانم اجازة خودنمایی می یابد و خود را به آغوش کلمات می رساند.
امشب باز دیوانة توام،
امشب باز دلتنگ توام،
آری عزیزم؛
امشب باز عاشقم.
عاشقی که جز عشق نمی فهمد
و جز ترانه های عشق نمی شنود.
باز با خود می گویم:
چشمانت را چه شده که این گونه می گریند
و قلبت را که این گونه غرق رویاهاست؟
....
همة پنجره فریاد شده است،
بر سرم می کوبد که نگاهت نگرانِ ...
عزیزم؛
من باز مجنون و دیوانة توام و این جرم بزرگی است.
دیوانة دیدنِ دوبارة تو،
دیوانة چشمهای افسونگرت و نگاههای ویرانگرت،
دیوانة لمسِ دوبارة دستانِ مهربانت،
دیوانة بوسیدن دوبارة تو،
دیوانة بودن دوبارة با تو،
دیوانة دیوانگی تو،
بگذار امشب برایت شعری بگویم،
شعری که حتی اگر روزی من نباشم، باز حال مرا واژه به واژه برایت باز خواهد گفت،
شعری که حتی اگر روزی عشقی بین ما نباشد، باز خواهد بود و از عشق ما خواهد گفت.
مرا ببخش که هر شب بی اجازه ات رویای تو را می بینم،
مرا ببخش که هر شب بی اجازه ات تو را در آغوش می گیرم و روی دستان مهربانت به خواب می روم،
مرا ببخش که هر شب به یاد تو به ماه نگاه می کنم،
مرا ببخش که هر شب به یاد تو ستاره ها را یکی یکی می شمارم،
مرا ببخش که تو را زیاد دوست دارم،
مرا ببخش که نمی توانم تصویرت را از روی قلبم پاک کنم،
مرا ببخش که بی اختیار می گریم،
مرا ببخش که بی اختیار به تو می اندیشم،
مرا ببخش که برای دوست داشتنت بهانه ای ندارم،
مرا ببخش که به جای ستاره های طلایی، ستاره های آسمان را پیش کشت می کنم،
مرا ببخش که گهگاه از دوری تو غمگین و افسرده ام،
مرا ببخش که بی تو رویایی ندارم،
مرا ببخش که ساده ام،
مرا ببخش که تو را فقط برای خودت می خواهم،
مرا ببخش اگر برایم خیلی زیادی،
مرا ببخش که بی تو بهانه ای برای بودن ندارم،
مرا ببخش که نمی توانم گذشتة با تو را فراموش کنم،
مرا ببخش که نمی توانم خود را بدون تو معنا کنم،
مرا ببخش که بی تو در زندگی رازی نمی بینم،
مرا ببخش که با گفتن "دوستت دارم"، نفسهایت را به شماره می اندازم،
مرا ببخش که درکم کوتاهتر از ارتفاع عشق توست،
مرا ببخش که گهگاه نه به تو، که به عشق تو می بازم،
مرا ببخش که خاطراتت بهترین آهنگ لحظه هایِ تنهایی من است،
مرا ببخش که گهگاه خود را در تو می جویم،
مرا ببخش که نمی توانم به کمک فیزیک، ریاضیات و حتی فلسفه تو را اندازه بگیرم،
مرا ببخش که هر چه از تو می نویسم، باز سیر نمی شوم.
مرا ببخش که ...
----------
قسمتی از سینما پارادیزو
نوشته شده توسط محبوبه موحد در جمعه ششم اردیبهشت 1387 ساعت 22:34 موضوع | لینک ثابت
تنهایی، لذتی فراتر از لذت!
برگ های سبز و تازه ی درختان با آواز موزون نسیم خنک صبح به رقصی آرام و با شکوه در آمده بودند. رقصی به مانند حوریان زیبای بهشت. سکوت دلنشینی آهنگ وزش باد را معنی دار کرده بود و همه چیز در این فضای پر مهر، آرام و خوشبخت بودند.
پرندگان با بالهای سفید و گاه با رنگ های چشم نواز با شور شوق و مملو از دوست داشتن به دور یکدیگر و در پهنای آبی آسمان می چرخیدند و سرود عاشقانه ای سر داده بودند.جویبارها و رودخانه ها به یکدیگر می پیوستند و راه دریا را در حالیکه چشمهایشان از خوشحالی می درخشید همچون کودکان ساده و معصومی می پیمودند و دویدن را برای وصال به بی حصر بودن انتخاب کرده بودند.
و دریا نیز با همان غرور و تواضع همیشگی خویش، با همان جوشش و آرامش خویش، آرام و متلاطم، مواج و ساکت، بر قامت بلند و کوتاه خویش ایستاده بود و به دشت نگاه می کرد و سخاوتش را با خورشید تقسیم می نمود.
در میان همه ی درختان شاد و آرام و زیبا، درختی بود که هیچ گاه هم صدای دیگران نمی شد. برگ هایش میلی به رقصیدن با آواز باد نداشتند. همیشه تنها و همیشه غمگین بود. مضطرب و نگران و آنقدر سنگین شده بود که گاه شاخه هایش تاب نمی آوردند و می شکستند، همه ی درختان و گلها و آب ها و پرندگان از او فاصله می گرفتند، به او بی اعتنا شده بودند، می ترسیدند که آن همه شور و نشاط و خوشی تمام شود.
می ترسیدند که لحظه ای حس غم را در خویش بیابند و می ترسیدند هم درد و هم سخن آن درخت تنها شوند. و آن درخت باز هم ایستاده بود، روی پای خویش و ایستاده بود... و باید می ایستاد. اما او نمی توانست احساس لذت کند. همرنگ شدن برایش سخت بود و هم صدا و هم آواز شدن نیز.
اصلاْ شعرهای درختان دیگر را دوست نداشت، زیبایی پرندگان را نیز. سخاوت آب را نمی فهمید، آرامش آسمان آزارش می داد. همه چیز نگرانش می کرد. او فهمیده بود...
او مسیر را می دید، حقیقت را می شنید، ریشه هایش سنگینی خاک را احساس می کردند و طعم تلخ زیستن را داشت تحمل می کرد. دوست داشت چشمانش را رو به هم چیز ببندد، رو به آن درختان مست، رو به پرندگان نادان و خوشحال، رو به آب که خطر را نمی فهمید و تنها تنها خاک را دوست داشت..
و تنها و تنها خاک را. ....
نوشته شده توسط محبوبه موحد در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 ساعت 19:44 موضوع | لینک ثابت
اعتراف...
او از من به مردم بد می گفت
من از او به مردم خوب می گفتم
ما هر دو دروغ می گفتیم؟!!

می خندم
به دردهام می خندم
به سختی زندگی می خندم
به چیزایی که مطمئنم از پسش بر نمیام می خندم
به اونایی که ازشون متنفرم(!!) می خندم
همینطور کسایی که دوستشون دارم
...
به نظرم همه چی تو این دنیا ساده شده
ساده تر از آب خوردن
مسخره شده
مسخره تر از عروسک بازی یه مشت بچه ی لوس
احمقانه شده
احمقانه تر از نقاشی بچگی هام
که همشون فقط با رنگ زرد و سیاه بودند
معلمم فکر کرده بود افسردگی گرفتم
دو سه سال بعد بهش گفتم تنها مسئله این بود که بقیه ی مداد رنگیهام تموم شده بودند و فقط زرد و سیاه مونده بودند
....
به این قضیه فکر کن:
به این فکر کنی که می میری
ولی تو بعدش هیچی نمی فهمی
یعنی روحی وجود نداره که این قضایا رو تماشا کنه
آره ... فکر کن روحی وجود نداره
فکر کن قیامت شوخی بوده
فکر کن عدل الهی دروغ بوده
نمی خوام بگم: ولی فکر کن که خدا هم ....
فکر کن تو کل زندگیت سر کار بودی
فکر کن اون دنیایی وجود نداره که بخوای حق پایمال شده ی این دنیاتو پس بگیری
فکر کن مرگ تو همانا و بسته شدن پرونده ی تو هم به طور کامل همانا
می شه حالت دوم رو هم تصور کرد.
حالا خودت انتخاب کن با کدوم یکی از این باور ها بقیه ی زندگیتو بگذرونی.
....
چیز قشنگی نیست که ببینی خدات با چاقوی سلاخی میاد طرفت
خدای من که الان رفته تعطیلات!!!
شاید تو خلوت ترین کشور و خلوت ترین ساحل آمریکای جنوبی داره ماهیگیری می کنه
شاید یه بسته سیگار جدید خریده باشه
شایدم همون ماربورو قبلیه باهاشه
شاید شیشه های جانی واکرش که سالی یه بار بازشون می کنه دستش باشه
خدای من جدیدا یه کلاه حصیری خریده بود، اونم با خودش برده
خدا جون خوش بگذره....
سوغاتی ما فراموش نشه....

خلقت من در جهان يك وصله ناجور بود !
من كه خود راضي به اين خلقت نبودم زور بود !
خلق از من در عذاب و من خود از اخلاق خويش
وز عذاب خلق و من يا رب چه ات منظور بود ؟
اي چه خوش بد چشم مي پوشيدي از تكوين من
فرض مي كردي كه ناقص خلقت يك مور بود !
اي طبيعت گر نبودم من جهانت نقص داشت ؟
اي فلك گر من نمي زادي اجاقت كور بود ؟
گر نبودي تابش استاره من در سپهر !
تير و بهرام و خور و كيوان ، همه بي نور بود ؟
قصد تو از خلق عشقي من يقين دارم فقط !
ديدن هر روز يك گون ، رنج جوراجور بود !
راست گويم نيست جز اين موقع تكوين من !
قالبي لازم براي ساختن يك گو ر بود !
آفريدن مردمي را بهر گور اندر عذاب !
گر خدايي هست زانصاف خدايي دور بود !
آنكه نتواند به نيكي پاس هر مخلوق دارد !
از چه كرد اين آفرينش را مگر مجبور بود ؟
از محمد رضا عشقي شاعر آزاده عصر مشروطيت
نوشته شده توسط محبوبه موحد در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 ساعت 21:23 موضوع | لینک ثابت
تفتیش عقاید ممنوع ...!
حتی شما دوصت عزیز!

من سکولارم..
من لاییکم..
من مارکسم..
من یک اگزيستنسياليست شده ام..
من در دام (ن) تصوف شرق افتاده ام..
دمکراسی را در خوابهایم دیده ام..
نه ، نه، بیش از هم یک ناسیونالیست افراطی ام..
شاید هم یک مسلمان باشم..
نمی دانم ..نمی دانم ..اصلا نمی دانم کیستم..
اما تابع قانونم..
قانون اساسی که نمی دانم که برایم تنظیم کرد..
فقط یک چیز را می دانم و آن این است که طبق اصل بیست و سوم قانون کشورم- تفتیش عقاید ممنوع است و هیچکس را نمی توان به صرف داشتن عقیده ای مورد تعرض و مواخذه قرار داد.
دست مزن! چشم ببستم دو دست
راه مرو! چشم دو پايم شکست
حرف نزن! قطع نمودم سخن
نطق مکن! چشم ببستم دهن
هيچ نفهم! اين سخن عنوان مکن
خواهش نافهمي انسان مکن
لال شوم، کور شوم، کر شوم
ليک محال است که من خر شوم..
نوشته شده توسط محبوبه موحد در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 ساعت 10:28 موضوع | لینک ثابت
بیزارم از آن کهنه خدایی که شما دارید
هر روز مرا تازه خدایی دگر آید ...

خداوندا! صد ملت متمدن آفریدی و ما را عضو هیچکدام قرار ندادی ، تو را شکر می گوییم که اینگونه قدر خوشی نداشته را به ما فهماندی !
خداوندگارا ! همه ممالک دنیا را به سمت پیشرفت رهنمون شدی ، ما را عقب گرد فرمودی تو را شکر می گوییم که لذت زندگی در تاریخ صدر اسلام و حتی جاهلیت قبل از آن را به ما عطا نمودی !
خداوندا اگر چه شکمهایمان گرسنه است ،اگرچه حقوقی نمی گیریم ،اگرچه هزار آرزو در یک جیب و هزار تومان در جیب دیگر داریم اما تو را شکر می گوییم که ما را از نعمت انرژی هسته ای برخوردار خواهی کرد و ما را در چشم دشمنان حسود همچون خاری قرار دادی . فقط خداوندا کاری نکن که ما را از چشم بیرون بیاورند و در زباله دان بیندازند !
خداوندا اگر چه ما را اجازه آزادی نفرمودی اما تو را شکر می گوییم که طعم تلخ اسارت در کشور خود را چشاندی که در عاشورا یاد بازماندگان خاندان پیامبر را عزیزتر بداریم !
خداوندا اگر آزادی نداریم ، اگر هر روز بر سرمان می کوبند لااقل چندین مجلس داریم و هر سال دعوت چوپانان جامعه را لبیک گفته رای می دهیم، پروردگارا تو را شکر می گوییم که به ما نعمت انجام واجبات اعطا نمودی !
خداوندگارا! تو را شکر می گوییم که به ما نجابتی همانند اسبان، وفاداری همچون سگان ، اجماعی همچون گوسپندان و هوشی همچون ماهیان آموختی و بدین وسیله اشرف مخلوقات خود کردی !
گویند اگر کسی در عمر خود جهاد نکند و آرزوی آن نیز نداشته باشد کفر ورزیده! خداوندا تو را شکر می گوییم که 1000 دشمن برایمان آفریدی و هر روز به تعدادشان می افزایی طوری که هر روز مرگ خود را در مقابل چشم داریم و جز جهاد در راه تو راهی نداریم !
خداوندگارا! وارثان سنت انیشتین را بر ما مسلط نمودی که دانشمان بسیار افزودند . پروردگارا به کدامین ملت اینگونه لطف نمودی که وراث سنت دانشمندان را بر آنان رهبر قرار دهی؟
پروردگارا اگر چه در این سی سال در کارخانه ها را یکسره بستی ولی در هزار مسجد گشودی ، تو را شکر می گوییم که معنویت را به ما هدیه دادی !
پروردگارا به دستان لرزان روشنفکران این مملکت بنگر ای تویی که هر روز نعمت دیدن روز قیامت را به آنها ارزانی داشتی !
خدایا همه پا برهنه ایم ولی شادمان منتظر نیروگاه اتمی می مانیم تا دردمان دوا نماید، تو را شکر می گوییم که دروازه های خیال را بر ما گشودی !
پروردگارا ! چنان پایه های شوکت ما را بلند نمودی که تمام مملکت فرنگ بر ما شوریدند . خداوندگارا تو را شکر می گوییم اما بد نیست کمی تعدیل می داشتی؟
هر چه بگویم کم است از محبت های هر سال تو اما امسال ما را خواهشی است از درگاهت که بیا و بزرگی کن این همه نعمت را در این مکان متمرکز نکن که شاید از چشم زخم حسودان ما را گزندی رسد . بیا لطف کن این آبادگران را مملکتی دیگر محض عمران بنما ، اصلاح طلبان را سرزمین دیگری محض اصلاح از آسمان بفرست . لذت جهاد را بر امثال مردم عربستان بچشان . حماس را قیمی دیگر عطا فرما . پول نفت مال تو ، ما را قدری میوه ارزان مرحمت کن . اتم را همه به امرای فرنگ ببخش از برای ما همان کمی آرامش مقدر فرما . شوکت را به هر که می خواهی شوهر بده برای ما به همان اعتبار پسنده کن . تمدن 2500 ساله نمی خواهیم مردم ما را کمی فکر هوشمندانه عنایت فرما . چوپان نخواستیم گوسپندی ما را درمان نما . خداوندا معنویتمان چنان زیاد شده که پاسبانها ی سر گذر قطاع الطریق گشته اند دیگر معنویت کافیست ما را کمی آزادی عنایت فرما . پروردگارا می بینی که هر چه تو نعمت می دهی ما به نصف قانع شدیم لطف بنما این نصفه را عنایت کن و لطف از این فرا تر منما...
امضا---آزاد اندیش---
زمان : دقیقا ساعتی که سگ ولگرد بیدار بود!!!
نوشته شده توسط محبوبه موحد در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 ساعت 3:0 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

مزرعه ی دل من مترسک نداشت تا پرنده هایی را که مزاحم دل من اند و بذری را که در دلم کاشتم را می دزدند ، بترساند ..
من عادت ندارم کسی را اسیر کنم..
نامردان هر روز بیشتر می شدند..و بذر های مزرعه ام را می ربودند..
من مترسکی می خواستم،نیاز داشتم..اما نمی توانستم مترسکی داشته باشم،مترسک اسیر من می شد...
در آخر خودم را مترسک سر مزرعه ام کردم...
و هم اینک آزادترین مترسک در مزرعه ی من است..
< من خود مترسک خود ام.>
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY