تبليغاتX
مترسکـــِ آزاد...

جشن ميلاد - خاتمي در كاشان

 

 روز ۶ مرداد (میلاد باسعادت امام علی (ع)) سید محمد خاتمی ، در سفری که به شهر فرهنگ و هنر،گل و گلاب (کاشان ) داشتند ،با استقبال بیش از ۱۵ هزار نفری مردم کاشان روبرو شده و در جمع صمیمی مردم کاشان به سخنرانی پرداختند..

مردم کاشان استقبال به حق خوبی را از ایشان داشتند و سید محمد خاتمی نیز مثل همیشه خيلي خوب و شايسته سخنراني كرد..

ان شا الله در آينده اي نه چندان دور خاطراتم را كه در اين روز با چند نفر از بچه هاي دانشگاه به كاشان رفته بوديم در مورد سفر خاتمي در وبلاگ مي نويسم..فعلا به قسمتي از سخنراني سيد محمد خاتمي بسنده مي كنم..

خاتمی در کاشان: امروز هم بعضي‌ها از عدالت صحبت مي‌كنند و فقط جنبه‌هاي اقتصادي آن را در نظر مي‌گيرند؛ البته جنبه اقتصادي عدالت خيلي مهم است، ولي خطر اين است كه از راه علي(ع) جدا شويم. عدالت علي(ع) بسيار وسيع‌تر از عدالت اقتصادي است؛ همان طور كه در قرآن آمده و ما نتيجه مي‌گيريم، همانطور كه خداوند با ظلم اقتصادي مخالف است، با استبداد سياسي هم مخالف است. مصداق برجسته‌ي عدالت اجتماعي علوي، قبول حق حاكميت انسان بر سرنوشت خويش است؛ يعني اصل طلايي ششم قانون اساسي كه مي‌گويد حاكم مطلق بر انسان و جهان خداست و هم‌اوست كه انسان را بر سرنوشت اجتماعي خود حاكم كرده است و هيچ‌كس نمي‌تواند اين حق را از مردم بگيرد.

خاتمي با بيان اين‌كه لازمه‌ي پذيرش حق حاكميت انسان بر سرنوشتش، آزادي بيان، آزادي انديشه و آزادي نقد حكومت است و اگر اين طور نباشد ديگر حق حاكميت بر سرنوشت نيست، گفت:  اين آزادي‌ها ، آزادي هاي مطلوب است. آنان كه سفسطه مي‌كنند و مي‌گويند طرفداران آزادي، طرفداران ولنگاري هستند، با كل آزادي مخالفند؛ وگرنه طرفداران آزادي انديشه و آزادي انتقاد از حاكمان به شدت با ولنگاري‌هاي اخلاقي مخالفند. مگر يك انسان مي‌تواند مسلمان باشد و بگويد هر كه هر كاري مي‌خواهد انجام دهد. علي(ع) به اخلاق توجه مي‌كند؛ اما وقتي گفتيم حق حاكميت انسان بر سرنوشت خويش، يعني بايد آزادي انديشه، آزادي بيان و آزادي انتقاد را نسبت به حاكمان كه نماينده‌ي اين امام هستند، بپذيريم و شما مردم بايد بيدار باشيد و اين حق را استيفا و براي آن تلاش كنيد. مسوولان هم بايد اين حق را به رسميت بشناسند.


 

نوشته شده توسط محبوبه موحد در دوشنبه هشتم مرداد 1386 ساعت 16:2 موضوع | لینک ثابت


نوشته هایم را چند می خرند؟؟

 

 

سلام

امروز بعد از سه هفته اي كه به مزرعه ام  سر نزده بودم ، همان لحظه كه پا به مزرعه گذاشتم  مترسكم را ديدم كه آزاد و سربلند ايستاده بود، اما نگران و نااميد... نگاهش پر از خواهش  و خواستن بود ..

امروز آمدم تا با توتمم آبش دهم و دلش را از نااميدي بپيرايم..

مثل همیشه با دوستانم  به دنبال كمي انديشه ،  به دانشگاه (اصفهان) رفته بودم ، در راه روزنامه ي نيازمنديها را ورق مي زديم..

(صفحه ي كاريابي - ..بنويسيد و ميليونر شويد ... حتي اگر مبتدي هستيد..)

با دوستانم مي  خنديديم و از نوشته ها و قلممان حرف مي زديم..

 در پس خنده هاي تلخم به خود گفتم : محبوبه ، نوشته هايت را چند مي خرند؟؟

 نوشته هايي از شير خوارهاي يتيم و بي نواي بهزيستي سر دانشسرا ..

 نوشته هايي ا ز آن هفتمين بچه اي كه در خانواده اي تهي دست به دنيا آمد و شك دارم كه پدر معتادش يك بار او را در آغوش گرفته باشد..

 نوشته هايي از كودكي كه سر چهار راه  كاشان روزها مشقهايش با وزن هاي مردم عجين شده است، ( چقدر دلم براي او و دفتر و وزنه اش تنگ شده است..)

 نوشته هايي از روزهايي كه زير كولر با دوستانم مي نشينيم و بحث هاي سياسي  مي كنيم، غافل از نوجواني كه به بهانه ي در آوردن پول تو جيبي به دام باند ها مي افتد..

 نوشته هايي از روزها و شبهايي كه مي خورم و مي خوابم و كتاب به دست مي گيرم و فكر مي كنم ، اما  همسايه ي ديوار به ديوارم در غم نان است.. با خود مي گويم: فقير نيست ، نان دارد،  او فقط در غم نان است و باز توجيه  وجدان بيچاره ..

 نوشته هايي از زن قالي بافي كه هنوز( در قرن 21) قالي مي بافد و من براي اينكه احساساتي نشوم و از حلقه زدن اشك در چشمانم جلوگيري كنم، ديگر به او و دار قالي اش نمي انديشم...

 نوشته هايي از عزيزي  كه روزي شاد بود ، اما ديگر شاد نيست، و من مي ترسم از او بپرسم چرا؟؟ چون جوابش را مي دانم...گويا او آينده ي خود من است..

 نوشته هايي از دوستي كه زياد كتاب مي خواند ، علم دمكراسي را از بر دارد و علم جامعه شناسي در دستش موم است ، اما او تا به حال جامعه را نديده ، مردم عام را نمي شناسد ،  تورم و بيكاري ، فقر، احساس و آرزوي خواستن  و نداشتن برايش بي مفهوم اند، نمي داند بنزين سهميه بندي شده و بليط گران شده و تاكسي ها قيمتشان سر به فلك رفته اند. او يك ماشين به همراه راننده دارد، و بنزين ماشينش هم سهميه بندي نشده !!...(خدا رو شكر من در جامعه شناسي و بازي هاي سياسي روزگار از دوست و رقيب دوران بچگي ام جلوترم..من با گراني بليط ها و قيمت تاكسي ها بزرگ شده ام و تورم و بيكاري را با گوشت و استخوانم حس مي كرده ام..)

 نوشته هايي از دانشگاه ، از دانشجو، از ستاره هايي كه روشنايي ندارند ، از شعار، از چوب و چماق و زندان، از فحش و ناسزا،از تهديد، از اخراج ، از تعليق، از...

 نوشته هايي از اساتيد جوان دانشگاههايم كه زود پير شدند و بازنشسته!!

 نوشته هايي از فكر هاي روشني كه بر سر چوبه ي دار بودند..

نوشته هايي از هاله ي نور........نوري كه هر جا رفت ،گرمايش سوزاند و ويران كرد و نورش چشمها را كور..

 نوشته هايي از خط زدن نوشته هايم....

 مي خواهم نوشته هايم را به همان آدرس نيازمندي ها ارسال كنم، اما مي ترسم..

 مي ترسم،

.. شايد نوشته هايم روي خط هاي قرمز باشد و از مرزهاي استاندارد فرهنگ و ارشاد به دور..

از طرف ديگر به پولش دل خوش كرده ام..

به نظر شما نوشته هايم را چند مي خرند؟؟


 

نوشته شده توسط محبوبه موحد در دوشنبه یکم مرداد 1386 ساعت 17:27 موضوع | لینک ثابت