احمد باطبی را فراموش نکنیم...

احمد باطبي را همه مي شناسيم. زنداني نام آشناي اين سالهاي زندان اوين. همان كه نامش با كوي دانشگاه رقم خورده است. همان دانشجويي كه هفت سال مداوم است به جرم بالا بردن سند جنايت جانيان در كوي دانشگاه، رخت اقامت اجباري در اوين آويخته است.
باطبي را همه مي شناسيم. تصويرش را ديده ايم و بارها و بارها نگراني از سلامت جسماني اش اشك بر ديدگانمان آورده است. اوين اين سالها زندانيان بي گناه زيادي را ميزبان بوده است اما احمدباطبي به واقع بي گناه ترين ساكن سالهاي معاصر اوين است.
باطبي را پيشترها در مدت كوتاه مرخصي خارج از زندان ديدم. چندين مرتبه در برنامههاي ادوار تحكيم. سكوت و متانت بيش از اندازهاش تنها تصويري است كه از او به ذهن دارم. سكوت و متانت مردي كه هفت سال مداوم هر روز طلوع آفتاب را از دريچه بسته اوين شاهد بوده برايم گرانقدر است و عجيب. نگاهش اما فوران خشم است و فرياد.
احمدباطبي سند گوياي نقض حقوق بشر در اين سرزمين است و من با بهت مي بينم كه مناديان دروغين حقوق بشر در اين سرزمين كمتر نامي از او مي برند.
نه در جلسات "جبهه دموكراسي و حقوق بشر" كسي نامش را به ياد مي آورد و نه در هشدارهاي سياسي و رقابتهاي جناحي بايد نامي از نام آشناترين زنداني اين سالها برده شود. با اين حال اما احمدباطبي را همه مي شناسند...
او را از ياد نبريد كه فراموشي احمد باطبي خود نشاني از فراموشي حقوق بشر در اين ديار است.

(** احمد عزيز!
گر چه مسلخ را قناريان عاشق سكني شده است. گر چه پنجره ها رو به تهي باز مي شوند و درختان را شور بهار مرده، گرچه صداي پاي هيچ سوار عاشقي خواب جاده را بر نمي آشوبد و ثانيه ها را رمق زنده ماندن نيست، گر چه شكوه دلاوري مرده، بغض حنجره هايمان را ميهمان اند و سوداري هيچ شرري در شريان هاي خشكيده ي بودن مان نيست.
آسمان هر شب قصه ابابيل مي بارد و سوز طوفان نوح استخوان سوز شده، گرچه ياران را صلاي هيچ فريادي نيست، كه طاعون به جان شهرمان افتاده، كه درويزه گان را سروري داده اند و سياهه ي فساد جاي قرص خورشيد را گرفته، اما بهار مي آيد، پشت تاريك ترين دريچه ي شهر، خورشيد تو را مي خواند كه هيچ ميله ي زنداني به قد قامت خورشيد نخواهد رسيد، كه شب اگر تمام دريچه هاي زيستن را مسدود كرده انتظار نور در يد بيضاي تو، طلوع را نويد مي دهد.
هر انسان را از بودن سهمي است و سهم هر انسان اشاره اي است، تو كه چون نمادي بر تارك فعل آزادي مي درخشي سهمي بزرگ از اشاره مان هستي.
باز مي گردي، مي دانيم، كه با هم به هلهله مي نشينيم آزادي را در كوچه هاي شهر كه ديگر هيچ مدرسه اي تن به زندان نمي دهد و هيچ كوچه اي بن بست نخواهد بود. مي آيي و همراه تو هي هي و هي هايمان دل تمامي لاله هاي باران خورده را مي شكند و آنگاه بغض هاي فروخورده شلاقشان را بر گرده ي استبداد مي نشانند. كه عمر اين دروغ وضع قتال صفت رو به پاياني است.
براي تو تا رهايي مي رويم چرا كه آزادي بدون تو ترجمان برده گي است.
مي دانيم مي آيي...
بر قرار باش كه قرارمان از پايداري توست...
اندكي صبر...**)
نوشته شده توسط مريم(روزنامه نگاری جوان)
پی نوشت:
** نگارش:چند تن از دوستان احمد باطبی
نوشته شده توسط محبوبه موحد در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 ساعت 16:8 موضوع | لینک ثابت
دو ماه و هشت روز در دانشگاه..
الان 2 ماه و 8 روزه که به دانشگاه آمده ام..
جشن پیش دانشگاهی ورودی های 86 ، جشن که نه ؛ سخنرانی ریاست دانشگاه،رئیس دفتر نهاد رهبری و امام جمعه ی کاشان ...
از خواب بیدار شدن برای گرفتن سحری توی خوابگاه( غذایی که همیشه کم بود..)
دانشگاه ، کلاس ، انجمن اسلامی..
دادن آدرس دفتر نهاد به بچه های جدیدالورود برای گرفتن جایزه هاشون..
شب قدر .. شبی پر کار و بی خاطره.. در این شب ، مثل مغز شعبان بی مخ تهی بودم..
دانشگاه کلمبیا.. محمود احمدی نژاد.. دانشگاه.. انجمن اسلامی .. بیانیه ی نوشته شده و پرینت شده..نظر خواهی برای نشر این بیانیه !!
شب نشینی ها در خوابگاه..
مطالعه ، بحث ، گفتگو..
- موضوع مطالعه ات ریاضیات بود؟
+ نه..نه..
باز هم دانشگاه.. باز هم انجمن .. باز هم مکث.. و باز هم سکوت.
این بار اخبار دانشگاه تهران.. سخنرانی محمود احمدی نژاد برای دانشجویان(!!)؛ دانشجویانی که پشت در های بسته بودند..
تلفن.. یکی از دوستانم در دانشگاه تهران می گفت: محبوبه نمی دونی امروز چقدر به من سخت گذشت، تمام حیثیتمونو بردن زیر سوال ..ما امروز تنها یک آرزو داشتیم که ای کاش امروز خاتمی بود...
دانشگاه تهران هم گذشت..
...
..
.
زندگی چیست؟ بردن برده ای تا انتها..
زندگی چیست؟ زجر؟ نه.. زندگی یعنی سراب ؟..زندگی بردن یک برده تا انتهاست.. انتهایی که خودش(ارباب) می خواهد.
...
..
.
دانشگاه پلی تکنیک.. سه دانشجو محاکمه می شوند.. جرمشان؟؟
با یکی از دوستانم در یلی تکنیک تماس گرفتم:
- الو.. سلام.. خوبی.. من محبوبه ام..دانشگاه چه خبر..
+ سلام محبوبه جان.. خوبی ..خانواده خوبن.. خبر خاصی نیست..میگذرونیم..
- شنیدم بچه های پلی تکنیک رو محاکمه کردن.. جو تو دانشگاهتون چطوره..
+ والا من خبر ندارم..تو که منو میشناسی .. من دور و ور این چیزا نمی گردم..
- باشه .. فعلا یا حق..
بخندم .. بگریم .. داد بزنم .. سکوت کنم .. بروم .. نروم... بمانم ..
من چرا هستم؟ .........
میروم..
اصفهان..
در راه.. اس ام اس.. دو نفر از مهمانان برنامه ی هنجارهای اجتماعی و ناهنجاریهای فردی رد شدند..
من: نگذارید برنامه آنطور که ما می خواهیم نباشه.. در این صورت فاجعه است..
جواب : سکوت..
باز هم نسیم اصفهان سیلی سنگین سکوت را بر دهانم می زند..
....
..
.
خرمشاد در دانشگاه.. تهمت .. بی احترامی .. دروغ .. چرت و پرت..
و سکوت سنگین ما.. و بی پاسخ گذاشتن سوال دلم : چرا فریاد نمی شوی؟
.....
...
برنامه هنجارهای فردی و نا هنجاریهای اجتماعی تنها با یک مهمان..
درد دل دوستان با دکتر ارمکی.. و تذکرهای او که من تنها یک جامعه شناسم و دیگر هیچ..
....
..
.
باز هم مکث.. سکوت .. اندیشه...
..
.
خبر از هیئت نظارت دانشگاه .. طرح برنامه ی انجمن دانشکده معماری رد شد.. بدون دلیل..
....
...
..
این بار هم مکث.. سکوت .. اندیشه...و تازگی ها حرکت..
....
...
با تلاش دوستان حقوقی و انجمن اسلامی باز برنامه ای دیگر..
دکترمحمد هاشمی ، استادی از دانشگاه تهران و عضو کمسیون حقوق بشر..
سوال های دوستان و جوابهای او..
و فهم من از سخنانش : حقوق افراد در ایران نقض می شود.
خوب چه باید کرد ؟
و سوال من مثل همیشه بی پاسخ ماند..
****
دو ماه و 8 روز از شروع دانشگاه می گذرد..
دو ماه و 8 روز است که هر روز ده ها سوال در ذهنم هویدا می شود و بدون پاسخ می ماند...
فریاد می خواهم..
فریاد..
دوستان دانشجو .. این بود روزشمار من در این 2 ماه..
در این 2 ماه بر شما چه گذشت؟؟؟
نوشته شده توسط محبوبه موحد در سه شنبه هشتم آبان 1386 ساعت 10:22 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
مترسک آزاد ، اسیر شاید بشود اما نخواهد مرد..
دوستش داریـم..
او یادآور سیلی روزگار ما است..
قلم شبهای تنهایی مان است.
و اندیشه ی روزهای پر هیاهووو..
با او به آن سوی دیوارها خواهیم رسید..!
آری ،
یه داداش کوچولو !
یه خواهر بزرگ !
یه مترسک آزاد !
یه دنیا حرف !
یه راهروی بی انتها !
چند قدم پیاده رفتن !
همه چیز ساده شروع شد ساده ی ساده ...
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY