
سلام بر مزرعه ي صبور و مترسك آزادم ..
مي خواهم بنويسم ، اما در مورد چه - نمي دانم-
تقويم مي خواهم . آخر دو – سه هفته است تقويمم را گم كرده ام!!!
مي خواهم مناسبت ها را مرور كنم . شايد تقويم به موضوع نگارشم كمك كند.
صبر كن..
امروز روز تولد كدام معصوم است؟؟ يا مرگ كدام وارسته؟؟
بايد باز روز مقدسي باشد. نه؟
12 “معصوم” – 12 تولد ، 11 مرگ ( شهادت ) .. براي هر كدامشان بايد روايات را هم چك كرد!!
( به روايت شيعه يا به روايت سني) بعضي ها هم تا 10 روز بايد تقويم را پر كرد.. يكي دو ماه هم با حسين هستيم..
مگر سال چند روز دارد؟؟ 364 روز ، بعضي سالها هم 365 روز...
پس يقينا شايد امروز هم روز شادي يا حزن است!!!
خوب است امروز براي "معصوم" ها بنويسم.
مي خواهم با 12 تن "معصوم " حرف بزنم. آنطور كه خودم مي خواهم..
.
.
. چقدر از واژه ها ي "معصوم" و "امام" بدم مي آيد. اين واژه ها پيوندم با آنها را مي گسلد. نمي گذارد با آنها صميمي و مهربان باشم . مرا تبديل به هيولايي مي كند كه فقط مي پرستد و مي پرستد . مي پرستد .. و ديگر هيچ.
ترس و دلهره اي تمام وجودم را مي گيرد اما اين بار ، خورشيد پشت ابرٍ سرزمين ناپاكي ها ، همان خورشيد تابان شهر شكست خورده هاي تاريخ ، دست به گونه ها ي سرد و خيسم مي زند و ترسم را به بي باكي و دلهره ام را به اميد واري تغيير مي دهد..
محكم مي شوم و پر صلابت ، دست بر خاك مي نهم و هر 12 تن و يارانشان را با دلي خسته اما امیدوار دعا(؟؟) مي كنم.
نه ، از آنها مي خواهم همراهيم كنند.
فاتحه مي خوانم؟؟
نه سوره ي حمد را براي دلم مي خوانم تا نرم و محكم باشد.
بسم الله الرحمن الرحيم.
الحمدالله رب العالمين
الرحمن الرحيم
مالك اليوم الدين
اياك النعبد و اياك نسعين
اهدنا صراط المستقيم
صراط الذين الانعمت اليهم
غير المغضوب اليهم
ولا الضالين.
....
مي خواستم ادامه دهم اما بعضي حرفها را قلم نمي شود زد..
نمي دانم چرا...
در دلم موجي از دوست داشتن گل ، درخت ، باغچه ، سنگ ، برگ ، گنجشك ، ميز ، تخته ، صندلي ، در ، ديوار ، خورشيد ، ماه و .. و .. و .. و همه چيز بر پا شده است..
خدايش را مي خواهم.
ميخواهم به چشمانش خيره شوم و دوست داشتنش را به دلم بسپارم..
كاش خدا مي آمد و من به چشمانش خيره مي شدم..
هنوز نمي دانم آن روز دوستش خواهم داشت يا نه...
....
مرا عفو كنيد با اينكه كفر نمي گويم..
مرا از گناه بي گناهي ام عفو كنيد..
نوشته شده توسط محبوبه موحد در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 ساعت 15:30 موضوع | لینک ثابت
« بزرگــداشت قتل عام زنجیره ای اندیشه »
يكي بود ، يكي نبود .
مردي ارغواني از كوچه مي گذشت .
مردي «زاده ي اضطراب جهان» و مي انديشيد :
آزادي در اراده ي ما معني مي شود.
بايد بدانيم و بستيزيم و سينه سپر كنيم.
بايد آگاه شويم و آزادي و عشق را سقف آرزوهامان كنيم ،
بايد استبداد را بخشكانيم ،
خونمان را مركب كنيم و سرخ بنويسيم.ا
از كوچه مي گذشت و كوچه با قدم هايش مي شكفت.
ناگهان گرگان نيمه شب بو بردند و چنان جويباري از خونش جوشاندند كه آتش آذر ماه شرمنده شد.
-------------
پنداشت او قلم
در دستهاي مرتعشش
باري عصاي حضرت موساست
مي گفت
اگر رها کنمش اژدها شود
ماران و موري هاي
اين ساحران رانده وامانده را
فرو بلعد
مي گفت
وز هيبت قلم
فرعون اگر به تخت نلرزد
ديگر جهان ما به چه ارزد ؟
بر کرسي قضا و قدر
قاضي
بنشسته با شکوه خدايان تندخو
تمثيل روزگار قيامت
انگشت اتهام گرفته به سوي او
برخيز
از اتهام خود اينک دفاع کن
اين آخرين دفاع
پيش از دفاع زندگيت را وداع کن
مي گفت
امان دهيد
تا آخرين سپيده
تا آخرين طلوع زندگيم را
نظاره گر شوم
پيش از سپيده دم که فلق در حجاب بود
بر گرد گردنش اثري از طناب بود
و چشمهاي بسته او غرق آب بود
در پاي چوب دار
هنگام احتضار
از صد گره گرهي نيز وا نشد
موسي نبود او
دردستهاي او قلمش اژدها نشد
-------------
نوشته شده توسط محبوبه موحد در سه شنبه ششم آذر 1386 ساعت 9:35 موضوع | لینک ثابت
برای نسل اسیر وطنم
به بهانه ی تولد دکتر علی شریعتی
در گردباد تاریخ از کوچه پس کوچه های ایرانی که همیشه دوست داشت آزاد باشد می گذرم..
تحجر و تجدد بیداد می کنند…
روزگاری است ناپایدار و بی حساب..
روزگاری که یا به ظلم روسری از سر می کشند و یا با زور به سر می اندازند..
روزی نان را می گیرند،آزادی می دهند؛روزی آزادی را می گیرند،نام می دهند؛ روزی هر دو را به نام دین می گیرند و دم از فرهنگ می زنند .
در این آشفته بازار و در میان زر و زور و تزویر که با زور دستانت را می بندند و جیبشان را با زر تو پر می کنند و با تزوير در گوشت می خوانند که " برادر دل از طعام خالی دار تا در آن نور خدا بینی.." گذرم را به اندیشمند و روشنفکری که عملش نیز بسان فکرش روشن بود می اندازم.کسی که نه خود را به نام دین در دام تحجر انداخت و نه در آتش تمدن و تجدد سوخت. دکتر علی شریعتی ، کسی است که با مثلث زر و زور و تزویز با محور قرار دادن آزادی، برابری و عرفان با تنها سلاحش "قلم" مبارزه کرد. قلمی که توتمش بود و او توتمش را با قلمش می آراست.
علی، به پشتوانه ی اندیشه ی آزادی و به همراه قلمی شیوا ، زبانی رسا و عملی رساتر، فریاد "شدن از بودن" را از طاقچه ی "عادت در بودن" برداشت و گردو غبار" رکود و سکون" را از رسیدن به سرمنزل حقیقت زدود.
علی، اسراری داشت برای نفهمیدن ،حرفهایی برای نگفتن و کتابهایی برای ننوشتن.
(اسراری هست که حرمتش در آن است که به هیچ فهمیدنی نیالاید!
و حرف هایی هست برای نگفتن؛ حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرو نمی آورند. و سرمایه ماورایی هرکس به اندازه حرف هایی است که برای نگفتن دارد!
و كتاب هايی نيز هست براي ننوشتن! و من اكنون رسيده ام به آغـــاز چنين كتابی؛ كه بايد قلم را بشكنم و دفتر را پاره كنم و جلدش را به صاحبش پس دهم و خود به كلبه ی بی در و پنجره ای بخزم و كتابی را آغــــــــاز كنم كه نبايد نوشت!)
شاید کسانی باشند که علی را ایدئالیستی می خوانند که در آریا شهر سیر می کند، آری زبان شریعتی شاید اغراق آمیز و شاعرانه باشد اما نمی توان از روحیه ی پرسشگر ، نقاد، خردورز و معنویت گرای او چشم پوشید؛ روحیه ای که به حق قابل ستایش است.
علی یک روشنفکر بود اما نه روشنفکر تر و تمیز و اتو کشیده ای که اجتماع را نمی فهمد و مردم را نمی شناسند؛ در دورانی که می زیست (دوران عدم و خفتگی) با سیاست و درایتش مرگ را زندگی و خفتگي را بيداري، او سیاستمداری بنام بود اما نه از آن دسته سیاستمداران سیاست زده که مردم و عوام را در خدمت سیاست قدرت طلبانه ی خود می خواهند،نه سیاست را در خدمت مردم.
علی جامعه شناسی بود که از کودکی در متن جامعه ی به تصویر کشیده شده در کتابها و سخنرانی هایش می زیست . همراه و همساز با طبقه ی پایین جامعه و عوام ؛ آشنا با شیوخ و مذهبیون خشک مقدس و فالگیرها و رمالهايي که قرآن را فقط استخاره می دانند و دیگر هیچ، و ادعیه خوانان تهی مغز و خوارج صفت؛ هم صحبت با غربزدگانی که مثال کوزه های گلینی هستند که هر چه بزرگتر باشند با دمیدن غرب در آنها صدای بلندتری بر می خیزد؛ و دوست و هم صدای دانشجویان، سنگربانان همیشگی آزادی..
علی کسی بود که با تمام احساس برخاسته از ایمان به اخلاص( یکتایی)، قرآن،اسلام، محمد، علی و .. را با توتمش به تصویر کشید.
و اما قرآن، کدام قرآن؟
(قرآن من ، اما کدام قرآن ؟ قرآن به عنوان شی متبرکی در دست جهل؟ قرآن بعنوان پرچمی بر سر نیزه های جنایت؟ ...
قرآن کتابی است که با نام " خدا " آغاز می شود و با نام مردم پایان می یابد! کتابی" آسمانی" است ، اما بر خلاف آنچه مومنین امروزی می پندارند و بی ایمانان امروز قیاس می کنند_ بیشتر توجهش به طبیعت است و زندگی و آگاهی و عزت و قدرت و پیشرفت و کمال و جهاد! کتابی است که نام بیش از هفتاد سوره اش از مسائل انسانی گرفته شده است و بیش از سی سوره اش از پدیده ها ی مادی و تنها دو سوره اش از عبادات! آنهم حج و نماز!)
و اما اسلام، کدام اسلام؟
(اسلام من، اسلام عثمان و عبدالرحمن بن عوف نیست، دین ریاضتهای فردی برای نجات شخصی آنهم برای بعد از مرگ نیست ، اسلام ابوذر است، تشیع ابوذر ! که شعارش نه علیه نظام کفر ، بلکه علیه نظام عثمان ، خلافت اسلام جامع و ناشر قرآن ، علیه او قیام می کند و می جنگد !! آن تشیع است ، و شعارش هم نه عبادت و نه تفسیر خاص از این کلام و از این اصل ، و از آن فرض است. علیه "کنز" ، کاپیتالیزم است ، یعنی سرمایه داری ، گنج نهادن، زر اندوزی از راه استثمار مردم. این شعار تشیع ابوذر است:
« ای کسانی که ایمان آورده اید، همانا بسیاری از علمای دینی و روسای روحانی و راهبان و عابدان گوشه گیر (شخصیت های مقدس و بیزار از دنیا و اهل آخرت خالص!که به کار کسی کار ندارند)اموال مردم را به نا حق می خورند و مردم را از راه باز می دارند و کسانیکه زر و سیم اندوخته و انباشته و گنج می سازند و در راه خدا انفاق نمی کنند آنان را به عذابی دردناک مژده بده! » ‹توبه آیه34› )
و محمد(ص)، کدام محمد؟
(محمد تربیت یافته ی هیچ تمدنی نیست. از میان مردمی انتخاب شده است که همچون گیاهان خودروی صحرایشان است، هیچ باغبانی آنرا نپرورده است. سرنوشت ، از کسی که رسالت ساختمان آینده را به او واگذار کرده است پیش از آنکه چشم به جهان بگشاید ، پدر را گرفته است تا سرپرستی پدر ، نبوغ انقلابی و نوساز وی را در چهارچوب سنتهای منجمد موروثی نخشکاند و اندیشه ی پر تکان و طولانی اش ، به هدایت او در قالب "عقل مصلحتی" جامعه ی خویش آرام نگیرد و به "رنگ جماعت" در نیاید... محمد یک شبان است؛ خود را فدا کردن بخاطر گروهی که نمی فهمند، او را نمی شناسند، فداکاری را درک نمی کنند، همواره در اندیشه ی شکم خویشند و فربهی خویش و زندگی و سعادت خویش را بقومی بخشیدن که جز به زندگی و آسایش خود نمی پردازند.)
و علی و تنهایی اش..
("...از اين دردناکتر ٬ اينکه علي در ميان پيروان عاشقش نيز تنهاست! در ميان امتش که همه عشق و احساس و همه فرهنگ و تاريخش را به علي سپرده است ٬ تنهاست. او را همچون يک قهرمان بزرگ ٬ يک معبود و يک الهه ميپرستند ٬ اما نمي شناسندش و نميدانند که کيست؟ دردش چيست؟حرفش چيست؟رنجش چيست و سکوتش چراست؟
درد علي دو گونه است:يک درد٬دردي است که از زخم شمشير ابن ملجم در فرق سرش احساس مي کند و درد ديگر درديست که او را تنها در نيمه شبهاي خاموش به دل نخلستانهاي اطراف مدينه کشانده و به ناله در آورده است.
ما تنها بر دردي ميگرييم که از شمشير ابن ملجم در فرقش احساس ميکند.
اما اين درد علي نيست!
دردي که چنان روح بزرگي را به ناله در آورده است٬ تنهايي است...که ما آنرا نمي شناسيم!
بايد اين درد را بشناسيم... نه آن درد را...
که علي درد شمشير را احساس نمي کند٬و...ما...
درد علي را احساس نميکنيم..." )
و حسین و رسالتش..
(اكنون شهيدان مرده اند، و ما مرده ها زنده هستيم، شهيدان سخنشان را گفتند، و ما كرها مخاطبشان هستيم، آن ها كه گستاخي آن را داشتند كه وقتي نمي توانند زنده بمانند مرگ را انتخاب كنند، رفتند، و ما بي شرمان مانديم،صدها سال است كه مانده ايم.و جا دارد كه دنيا بر ما بخندد كه ما مظاهر ذلت و زبوني بر حسين و زينب مظاهر حيات و عزت مي گرييم، و اين يك ستم ديگر تاريخ است كه ما زبونان،عزادار و سوگوار آن عزيزان باشيم.
خدايا اين باز چه مظلوميتي بر خاندان حسين؟
اكنون شهيدان كارشان را به پايان رسانده اند، و ما شب شام غريبان مي گيريم، و پايانش را اعلام مي كنيم.و مي بيني چگونه در جامه ي گريستن بر حسين، و عشق به حسين، با يزيد همدست و همداستانيم؟او كه مي خواست اين داستان به پايان برسد.
چه هوشيارانه دگرگون كرده اند پيام حسين را و ياران بزرگ و عزيز و جاويدش را،پيامي كه خطاب به همه ي انسان هاست..)
دکتر علی شریعتی، کسی که هیچگاه تن به استبداد نداد.(اگر خفه ام کنند،سازش نخواهم کرد ، و حقیقت را قربانی مصلحت نمی کنم،
و اما آن قوم، اگر موفق شوند ، و مرا بر دار كشند،
و يا همچون ، عين القضاة ، شمع آجين كنند ،
و يا مانند ، ژوردانو ، در آتشم بسوزانند ،
حسرت شنيدن يك آخ را هم بر دلشان خواهم گذاشت.)
دکتر علی شریعتی :
آرزو دارم زنده بمانم و یک روز آزادی و رهایی را ببینم و سپس بمیرم.
به امید روزی که آرزوی علی برای یاران علی تحقق یابد، در روزهایی که زیر مشت و لگد، آزادی را به زبان آوریم ، روزهایی که با تمام وجود فریاد بر می آوریم " هیچگاه خود را به استبداد نخواهیم فروخت.." در حالی که سیلی استبداد را می خوریم. روزهایی که درسلولی تاریک نماز آزادی را می خوانیم. روزهایی که تنهایی ها را در کنار آزادی سر می کنیم. روزهایی که مستبدان روحمان را خنجر می زنند و ما تنها و سرگردان در کوچه پس کوچه های شب پی آزادی می گردیم ، و صدای گامهای آزادی را با قلبمان می شنویم و آزادی ، سکوت سنگین شب را می شکند و مرحم دردهایمان می شود.. اميد به آينده اي داريم كه سرشار از آزادی است و آگاهی..
آینده ای که به جرم آگاهی و به جرم اندیشه ، نمی میری..
آینده ای که توقیفی در کار نیست و هر عقیده ای داشته باشی ، باز هم هستی...
آري ، آزادي آرزوي ماست و به آينده اي روشن ايمان داريم. اما مجال كم است و راه طولاني.. و در اين راه دكتر علي شريعتي مي تواند همچون شاندل(شمعي درتاريكي) راهنمايمان باشد.
خوب است در آخر سری به حسینیه ارشاد و نيايش هاي علي با خدايش در حضور يارانش بزنيم، حسینه ای که با ورود علی به آنجا دیگر تکیه براي مجالس عزاداري و روضه خواني نبود بلكه دانشگاهی شده بود برای جویندگان حق و سنگری برای مبارزه با زرو زور و تزویر.. فرعون و قارون و بلعم.. استبداد و استثمار و استحمار ..
(خدايا مرا از فاجعه ي پليد مصلحت پرستي، كه چون همه كس گير شده است وقاحتش از ياد رفته و بيماري شده است كه از فرط عموميتش هر كه از آن سالم مانده باشد بيمار مي نمايد مصون بدار. تا به رعايت مصلحت، حقيقت را ذبح شرعي نكنم.
خدايا مگذار كه ايمانم به اسلام و عشقم به خاندان پيامبر مرا با كسبه ي دين، با حَمَله ي تعصب و عمله ي ارتجاع هم آواز كند، كه آزادي ام اسير پسند عوام گردد، كه دينم در پس وجهه ي ديني ام دفن شود، كه عوام زدگي مرا مقلد تقليدكنندگانم سازد، كه آنچه را حق مي دانم به خاطر آنكه بد مي دانند كتمان نكنم.
خدايا همواره تو را سپاس مي گزارم كه هر چه در راه تو و در راه پيام تو پيش تر مي روم و بيشتر رنج مي برم، آنها كه بايد ما را بنوازند، مي زنند، آنها كه بايد همگاممان باشند، سد راهمان مي شوند، آنها كه بايد حق شناسي كنند،حق كشي مي كنند، آنها كه بايد دستمان را بفشارند، سيلي مي زنند، آنها كه بايد در برابر دشمن دفاع كنند، پيش از دشمن حمله مي برند، و آنها كه بايد در برابر سم پاشي هاي بيگانه ستايشمان كنند،تقويتمان كنند،اميدوارمان كنند، تبرئه مان كنند ، سرزنشمان مي كنند ، تضعيفمان مي كنند ، نااميدمان مي كنند متهممان مي كنند، سپاس مي گزاريم.
خدايا رحمتي كن؛ تا ايمان ، نام و نان برايم نياورد.
قوتم بخش! تا نامم را و حتي نانم را در خطر ايمانم افكنم.
تا از آنها باشم كه پول دنيا را مي گيرند و براي دين كار مي كنند و نه از آنان كه پول دين مي گيرند و براي دنيا كار مي كنند.
نوشته شده توسط محبوبه موحد در شنبه سوم آذر 1386 ساعت 19:12 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
مترسک آزاد ، اسیر شاید بشود اما نخواهد مرد..
دوستش داریـم..
او یادآور سیلی روزگار ما است..
قلم شبهای تنهایی مان است.
و اندیشه ی روزهای پر هیاهووو..
با او به آن سوی دیوارها خواهیم رسید..!
آری ،
یه داداش کوچولو !
یه خواهر بزرگ !
یه مترسک آزاد !
یه دنیا حرف !
یه راهروی بی انتها !
چند قدم پیاده رفتن !
همه چیز ساده شروع شد ساده ی ساده ...
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY