تبليغاتX
مترسکـــِ آزاد...

 

از همین حالای ذهنــم!

بدون سانسور..

 

امروز اصلا قصد آپدیت کردن نداشتم اما وقتی مثل روزهای قبل (از روی شوق نه از روی عادت)به وبلاگ قدغن سر زدم،تمام وجودم قلم شد و دستم نمی دانست کدام فریاد را بنویسد...

 

۲ ساعتی است که در مغزم غوغایی است می خواهم تا شب بنویسم، می دانم از چه،اما نمی دانم کدامشان را بنویسم..

 

...

 

+ محبوبه مستبد شدی؟؟

 

مستبد برای احساس ها و شورهای درونت؟

 

همه ی وجودت می خواهد از همه چیز بگوید و تو پسشان می زنی؟

 

(مصلحت نیست تو را بنویسم.. در این شرایط تو برو کنار...)

 

حالم به هم می خورد،حالت استفراغ سراسر وجودم را گرفته،

 

نه ، از شعار بدم می آید ، بیایید ذرات وجودم ،همه تان را می نویسم..

 

..

 

..

 

..

 

..

 

..

 

..

 

..

 

...

 

پس کجا رفتید؟همه تان را فریاد می شوم..

 

از دانشگاه می گویم و از خوابگاه.. از درس و مشق و دویدن های به دنبال اساتید .. از خانم استادی می گویم که با بی معرفتی ۴ واحد را حذف کرد...از نشریه ای که فکر نوشتن در آن تنها آزمایش بود ، آزمایش خودت و خودشان..آزمایش آزادیخواهی..(چه زیبا اندیشه ای پشتش است ، نشریه ای کوچک که آزمایشگاهی برای آزاداندیشی شد..)

 

از انجمن اسلامی، در و دیوارش و افرادی که آنجایند.. از یک نفر که فقط به خاطر اینکه می خواهی اسیر در و دیوار نشوی می خواهد بین علوم و مهندسی به گریه ات اندازد!! از خنده های دیروز..

 

حرفهای او و خنده های تو و آرامش خاطرت که مطمئن شدی که مستقلی و صبور و بزرگ، بزرگ به اندازه ی خودت .. نه کمتر و نه بیشتر..

 

از کوه..از بچه های فامیل... از تنهایی در جمع.. از...کوه ..از کوه و از کوه...از قلیون..مسابقه ی قلیون کشی با نفیسه...از باغ دایی محمود..

 

دلم برای اصفهان یه ذره ه ه ه شده..برای خونه مادر،برای هانی تپله که بعد از یک ربع باش بودن روی اعصاب آدم راه می ره..از طاها کوچولو..تنها کسی که توی این دنیا خیـــــــــــــــــــــــــــــلی دوستش دارم..الان دلم می خواد تا آخرین نفس باهاش دنبال بازی کنم ، و زود به زود بگیرمش تا بخنده..دلم برای ذوق کردنش خیلی تنگه..

 

از جامعه که تو را یک فرد سیاسی می بیند..خاک بر سرش کنم ..نه اینکه نداند سیاست چیست ، به خاطر اینکه خودش را گول می زند..

 

از ۳ سال دروغ..هنوز هم دوستش داری ، به خاطر دروغ هایش...

 

از انتخاب موضوع مقاله ...

 

از وبلاگی که فقط ساخته شد..اما متروک ماند..

 

و از قدغن..خودت در جایی دیگر...دوستش داری نمی دانم چرا...

 

آی محبوبه محبوبه محبوبه ...

 

..

 

..

 

..

 

همه ی وجودم ادعا بود، ادعای قلم.. می خواستم بنویسم اش،یک تصمیم قطعی بود..اما هیجانش فروکش کرد..رفتند تا بخوابند..در کوری و آرامش...

 

... امروز نوشته هایم را چک نمی کنم ، بگذار دست نخورده و بدون سانسور پخش شوند....


 

نوشته شده توسط محبوبه موحد در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 ساعت 13:59 موضوع | لینک ثابت


 

                                 بهمن ماه خاطره ها ...

 

 

از ۶ سالگی بهمن ماه غریبی برایم بود..

 

- الله الله تو پناهی بر ضعیفان یا الله ..

 

- الله الله الله، الله اکبر..

 

- مرد مسلمان یا الله ، فرزند قرآن یا الله، بگو یا الله...

 

- ای مجاهد ای مظهر شرف، ای گذشته زجان در ره هدف،

 

- به لاله ی در خون خفته،شهید دست از جان شسته...

 

تقریبا از اواخر دی بهمنم شروع می شد و در اوایل اسفند تمام...

 

روزهایی آزادی ..

 

ای دوست و رفیق عزیز بگذار از بیست و دومین روز این ماه برایت بگویم:

من به همراه مادرم این روز را به نقش جهان اصفهان می رفتیم و مادرم این روز مقدس را با من جشن می گرفت و دقیقا ۱۱ صبح این روز من چادر مادرم را رها می کردم و به دنبال سایه ی آن هلیکوپترها می دویدم که شقایق و کوکب به من هدیه می کرد، اما هیچ گاه شقایق به خانه نبردم.. آنها را به دایی و عمو های شهید در گلستان نثار می کردم و در عوض آنها به من لبخند و آرامش می بخشیدند..

 

یک بار به مادرم گفتم :این ها کیستند که به ما گل می دهند؟  او گفت : اینان سربازان اسلام اند. خدا حفظشان کند..

 

گذشت و گذشت و گذشت...

 

هر سال شقایق ها کم و کمتر می شدند و کاغذ های تبلیغاتی بیشتر!!!!

 

سالها از پس هم می گذشتند ،بهمن ها می آمدند و می رفتند..

 

تا روزی رسید که شقایق ها تمام شدند و همه جا را آن کاغذ ها فرا گرفتند..

 

آن روز،روز ۲۲ بهمن، باز هم برای من ۲۲ بهمن بود .. باز هم روزی خاص.. اما آنروز مادرم نیامد نقش جهان..

 

به او گفتم: آنها که شقایق می ریختند که بودند؟ گفت : نمی دانم...

 

آن شب مستند برای آزادی را گذاشته بودند..

 

آن روز من گریه کردم..

 

آن روز شقایق ها همه اسیر بودند..

 

آن روز...

 

مادرم نبود..من دستش را نگرفته بودم تا رهایش کنم..

 

آنروز من پا به پای سایه ی هلیکوپتر نرفتم..

 

آنروز من سربازان اسلام را ندیدم..

 

و از آن روز تا  حالا من و بهمن دیگر هم را ندیدیم..

 

الله الله تو پناهی بر ضعیفان یا الله..

 

مرد مسلمان یا الله ، فرزند قرآن یا الله ، بگو یا الله ،بگو یا الله...

 

از آن روز تا به حال در تقویم ذهنم به دنبال بهمن می گردم..

 

شاید دوباره بهمن برایم تکرار شود..

 

و مستند برای آزادی را از نو بسازند..

 

و الله الله را از نو بخوانند..

 

و من دوباره به سالها قبل برگردم..

 

و ....

 

به امید آزادی شقایق ها..


 

نوشته شده توسط محبوبه موحد در چهارشنبه دهم بهمن 1386 ساعت 0:50 موضوع | لینک ثابت


 

حمایت سراسری وبلاگ نویسان ایرانی

از آزادی دانشجویان دربند

نیست تردید زمستان می گذرد 

وز پی اش پیک بهار

با هزاران گل سرخ

بی گمان می آید...

بهار سبز و زیبای طبیعت در حالی در راه است که تعداد زیادی از همکلاسی ها و دوستانمان هنوز در بندند.

 


 

نوشته شده توسط محبوبه موحد در دوشنبه هشتم بهمن 1386 ساعت 15:53 موضوع | لینک ثابت


 

تولد یک ستاره

 

 

 

امروز 3 بهمن روز تولد دوست دربندمان ، دانشجوي دانشگاه علامه ، مرتضي اصلاحچي است.

او امروز تولدش را در زندان اوين مي گذراند.


****

می مانم در هزار توی تنهایی خویش ، طوریکه هیچکس نبیندم

از بدو تولد اسارت را تجربه کردم ـــ بر خلاف نام رویایی ام...

اولین چیزی که در کودکی توجه ام را جلب کرد دستان

" راست " و " چپ " ــ م

بودند که چه اندازه با هم فرق دارند...

بعضی از دوست نمایان از اینکه چپ دستم مرا به تمسخر می گیرند

و هیچ نمی دانند که باید واقعیت را پذیرفت و حقیقت را درک کرد.

آنها تنها به منافع خویش می اندیشند و بس..

در تمام زندگی ام یک دوست صمیمی داشتم که مدتهاست گم اش کرده ام..

شما اگر او را دیدید حتما به او بگویید :

" آزادی ! بسیار دلتنگش است. "

 


 

نوشته شده توسط محبوبه موحد در چهارشنبه سوم بهمن 1386 ساعت 1:0 موضوع | لینک ثابت