تبليغاتX
مترسکـــِ آزاد...

 

کوچه ی سرخ ، دیوار های سیاه ، خواب خاکستری 

دهنت را باز كن.. ها كن ببينم..

(يه سيلي محكم)

باز كه دهانت بوي انديشه مي دهد؟

چشمانت را ببينم..

چرا قرمز شده؟ نكنه باز رفتي تو كوچه هاي واقعيات گشتي؟

تو آدم بشو نيستي؟؟

(مشت و لگد)

Hands free  از گوشش به روي خاك كوچه  مي افتد..

                                                                   شور را در پستوي خانه نهان بايد كرد..

...

آهي مي كشد..

اين چه طرزه آه كشيدنه؟

مثل ناراضي ها آه مي كشي..

صدا هنوز از hands free مي آيد..

                                        كباب قناري برا آتش سوسن و ياس..

(باز هم يك سيلي ديگر)

....

(كيفش را مي گردد..)

-          حقوق مخالفان..

-          تلقي فاشيسم از دين و حكومت..

-          قانون اساسي

-          ايدوئولوژي نهضت مشروطه خواهي..

-          جمهوريت افسون زدايي قدرت..

-          از ديكتاتوري به دمكراسي..

-          خاطرات موتورسكلت..

اين چه كتابهايه داري؟

شما ها آدم بشو نيستيد.. اجير شده هاي بدبخت .. مثلا با اين زيرخاكي هاي به اصطلاح ملی و ... چيكار مي خواهيد بكنيد آمريكاييهاي كمونيست (!!)بي پدرومادر.. واسه همينه كه بايد در اين خراب شده هاي كثيف رو بست ، دانشگاه هاي جوان خراب كن رو مي گم..

بيا بريم  يه اعتراف نامه بنويس كه گول ماهواره ها رو خوردي..

 

هنوز hands free توي كوچه افتاده..

خانه سرخ و كوچه سرخ و خيابان سرخ است..

 

....سكوت همه ي كوچه را فرا گرفته ، همه ي چراغ ها خاموش اند و مردم در خواب..

مرد را با انديشه اش بردند، نمي دانم به كجا..  ماشيني كه  حاوي  انديشه بود به سرعت از ميان كوچه گذشت و من كه  پشت ديواري  پنهان شده بودم سردرگم به كوچه نگريستم.. روي ديوار رويرويم با اسپري نوشته شده بود مرگ بر فاشيسم.. عصباني بودم و نگران .. همه خواب بودند.. به سر كوچه شتافتم ، پسركي دوره گرد براي فرار از سرما آتشي افروخته بود كمي زغال برداشتم و به كوچه بر گشتم.. مرگ بر فاشيسم ..مرگ بر شاهان ..مرگ بر هاله هاي نور..مرگ بر انرژي هاي خانمان سوز..مرگ بر فقر..مرگ بر…

سراسر كوچه را مرگ فرا گرفته است.. نگاه كوچه خشمگين است.. زغال سياه در دستم به اين سو و آن سو مي دوم و مرگ مي نويسم..مرگ بر خواب ..مرگ بر خواب..

Hands free هنوز روي خاك افتاده ..

خدايا اي خدايا اي خدايا..خدايا پر از ياد توام بشنو صدايم، غريب از هر رفيق و آشنايم، ز داغ سروهاي سبز و آزاد، شكسته بغض گل در گريه هايم..

به سراسر كوچه مي نگرم سياه سياه است.. به دستانم مي نگرم سياه سياه است.. به آن مرد مي انديشم، سكوت بود اما سپيد مثل برف..

من چه كردم؟

فقط سياه كردم.. سياه سياه..

آن مرد سپيد را بردند و من سياه كردم..

دستان سياهم را به چشمانم مي كشم و تا مي توانم گريه مي كنم.. آي خدايم..سينه ي ياران سرخ است..اي مسلط دستت از خون شهيدان سرخ است.. مزرعه زرد و چپر زرد و خيابان سرخ است..

دستانم سياه است و صورتم نيز..

ساقه از ضربه ي تازيانه سرخ است..

تا دم صبح وطن سينه ي ياران سرخ است..

به سوي خانه ها مي شتابم..آب مي طلبم.. تشنه اي؟ نه..در و ديوار تشنه اند..تشنه ي سپيدي.. آب مي خواهند،مي دهي؟

ديوارها را مي شويم..

با دستم مي شويم .. ديوار و دستانم سپيد مي شوند .. مرا با مرگ چكار كه زندگي مي خواهم..سنگي بر مي دارم و بر روي گچ ديوار هك مي كنم.. زنده باد انديشه ، زنده باد آزاديِ مرد انديشه..

................................

1-      اين نوشته نه واقعيت بود ، نه قصه.. يك خواب بود. يك خواب آشفته و خاكستري..

2-      امروز روز ملي شدن نفت است. كاش امروز به ملييت مان بينديشم..

3-      سال جديد در راه است.. سال نو ..انديشه ي نو.. پيشاپيش نوروزت مبارك.

4-      مرد انديشه هنوز نيامده است ، منتظرش مي مانم. مي دانم كه روزي خواهد آمد.

5-      بهروز باشيد..


 

نوشته شده توسط محبوبه موحد در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 11:50 موضوع | لینک ثابت


 

من معتقدم هر چه درباره انسان گفته اند ، فلسفه و شعر است

 و آنچه حقيقت دارد جز اين نيست:

که انسان تنها آزادی است و شرافت و آگاهی

و اينها چيزهايی نيست که بتوان فدا کرد.

 حتی در راه خدا


 

نوشته شده توسط محبوبه موحد در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 ساعت 20:27 موضوع | لینک ثابت


 

به یاد آن مرد بزرگ

دکتر محمد مصدق

 

شايد دكتر مصدق براي بعضي ها بت شده باشد ، يا براي بعضي هاي ديگر ژست سياسي.. اما مصدق براي من ( از بچگي) كسي بود كه به غير ممكن ها ي زمانش پشت كرد..

مصدق براي من بزرگه ، به اندازه ي مردي كه 2 سال ايران رو بدون نفت اداره كرد...

 

اين روزها موانعي رو پيش پايمان گذاشته اند و گذشتن از اونها رو غير ممكن مي خوانند..

در اين روزها به احمد آباد رو مي آورم و به مصدق..

همان كسي كه در ميان مردم در بهارستان فرياد بر آورد: مجلس همان جاست كه مردم آنجايند...

 

مي خواهم مصدق خود باشم..

 شور و شوق ام مصدقي

دين و ايمانم مصدقي

و تنهايي ام مصدقي..

سخن ، بي پرده بايد گفت

وقت راز پوشي نيست

اگر دشمن ، ز بيم نام تو، بر خويشتن مي لرزد

و مي كوشيد تا گرد فراموشي

بپاشد روي نام تو

دلم مي گيرد از اين هم نبردان و ز همراهان

كه از خاطر، تو را بردند

ندانم من

ز روي سهو

يا از عمد

تو را و رادمردي تو را بردند از خاطر

تو را، شير بزرگ شرق

تو را، اي مظهر آزادگي ، حتي

به نامي ، ياد ننمودند

و قلب عاشقت را

 به يادي، شاد ننمودند

***

دريغي نيست

تو، يادت همچو خورشيد فروزان

جاودان مانَد

و نامت را

هزاران سال ديگر نيز

هر آزاده اي ، با شوق

مي خواند

و مي داند

كه در روز مصيبت

همچو كوهي استوار

از پا نيفتادي

و در سيل حوادث

سرگِران ، چون كوه، اِستادي

 

***

***

دلي آزرده دارم ، من

و اينك سر

ز حسرت ، در گريبان برده دارم ، من

ولي ، اندوه من ، ديري نمي پايد

و اي محبوب من

آن روز مي آيد

كه اين مردم

بدانساني كه تو مي خواستي

دلشاد مي گردند

و از هر بند

به هر نامي كه باشد

عاقبت آزاد مي گردند

 

***

 

نمي داني كه بعد از تو

چه بر ما رفت؟!

و چه گلهاي سرخي

بهتر از صد گل

هزاران گل

به روز تير باران ها

به روي خاك افتادند؟!

 

***

 

تو بودي اوستاد مردي و رادي

تو درس رادمردي را

به مردان ياد مي دادي

و ما پويندگان راه تو

تا روز پيروزي

و بهروزي

به جان، راه تو را پيوسته مي پوييم

و مي گوييم

گرامي باد نام تو

و نامي باد

نام تو

 


 

نوشته شده توسط محبوبه موحد در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 ساعت 23:31 موضوع | لینک ثابت


         

نا گفته های من ( در) دانشگاه ، ( از) دانشگاه      

                        

                                        

 

سلام دوستان

ديروز يك اس ام دادم به دوستام و تبليغ وبلاگمو كردم..

توي اون اس ام اس گفتم: از فردا با ناگفته هاي يك دانشجوي دانشگاه كاشان از دانشگاه همراه باشيد..

تا الان كه اينجا نشستم 5-6 نفر از دوستان گفتن پس كو نا گفته ها؟؟

 -۱     دوستان عزيز فردا ( كه امروز باشه)  از ساعت 1 بامداد تا 24 است.. ای بابا واقعا اين عجله ي ما ايرانيا معضل شده!!! روزها  رو از صبح تا عصر مي بينيم، از بعدشم ديگه بي خيال اون روز مي شيم.( این قضیه برای خودم هم معضلی است که در حال رفع آن هستم.)

- ۲     بعضي از دوستام از اين اس ام هول شدن، و برام پيام گذاشتن ، مي خواي چي بگي؟،در چه مورد؟ و از اين حرفا.. خيلي به اين فكر كردم كه چرا فلاني ها هول شدن؟ مگه ريگي به كفش دارن كه مي ترسن؟( اين ريگ به كفش داشتن با اون ريگ به كفش داشتن كه حجت الاسلام دهقان(كسي كه به قول خودش  تا حالا عبا عمامه نداشته!!)گفتن خيلي فرق مي كنه .. آقاي دهقانی مي گفت : مي دونيم ريگ به كفش دارين، اما دوست من خودش  انگيزه ي فكر كردن به ريگ در كفش داشتن رو در من ايجاد كرد!) به هر جهت ، من اون اتفاق هايي كه مرا به فكر را مي دارد مي نويسم ، نه سوتي هاي اشخاص و گروهها..

-۳     دوستان هم دانشگاهي ام اگه تمايل داشته باشن مي توانند در اين بازگويي ناگفته ها با من شريك باشند.. "نوشته هایتان را میتونید به من ایمیل کنید."

 

******************

 

ديروز 12 اسفند 1386 ، انجمن اسلامي يك برنامه داشت در مورد نقش مردم در جمهوري اسلامي با حضور آقایان دکتر آرمین و حجت الاسلام دهقانی. بچه ها ی انجمن تبلیغات زیاد کردن، از طریق اس ام اس و کاغذ دیواری و همچنین فیس تو فیس..

 ساعت 12 ظهر بود که به همراه دوستم داشتم  از مهندسی  به طرف علوم  پایه می رفتم ،چشمم به کاغذ متری بزرگی افتاد که روی دیوار آجر نمایی نصب شده بود:

" مناظره ی آقایان محسن آرمین و  حجت الاسلام دهقانی ، با موضوع نقش مردم در حکومت اسلامی .."

یک لحظه میخکوب شدم ،اما دوباره به راهم ادامه دادم..

اون تبلیغ دگرگونم کرد..

نقش مردم در حکومت اسلامی؟؟؟؟

حکومت؟ پس جمهوریت چی شد؟ کشـــــــــــک؟

می دونستم که منظور بچه ها جمهوری است نه حکومت، اما چرا بچه ها موقعی که داشتن نقش مردم را روی کاغذ می نوشتند جمهوری را فراموش کرده بودند؟؟

خودمو به بی خیالی زدم، رفتم  تالار آزادی ( تالاری که تنها حسی که در آن ندارم آزادی است!!)

مناظره بیشتر دعوای دکتر آرمین و آقای دهقانی بود سَر ِ امام خمینی؛  ما دانشجوام تماشاچی بودیم ،مثل همیشه.. دکتر آرمین آقای دهقانی رو ضایع می کرد و ما با تمام قدرت دست می زدیم..

نقش مردم؟ جمهوری؟ اسلامی؟ تنها چیزی که در موردش بحث نشد همینا بود.. نقش مردم- جمهوری – اسلامی..

بعدشم دکتر آرمین و آقای دهقانی به همراه بچه های انجمن و (دوستانشان!!!) رفتن دفتر انجمن علوم پایه ..

احساس خفگی داشتم ، اس ام دادم به یکی از بچه ها ..

+ آقای (..) برنامه ی انجمن به نظرت چطور بود؟ جواب داد: مثل همیشه حرفهای بدون راهکار ،دعواهای بی پاسخ،چراهای بی جواب،استبدادِ ترس،تئوری ضعیف،کلا بی نتیجه..

توی راه تریا بودم ، همانطوری که اس ام اس رو می خوندم به یک لیوان چای داغ فکر می کردم.. رفتم تریا، اما تریا هم بسته بود!!

تنها بودم ، اما به انجمن علوم برنگشتم، به آسمان نگریستم و فکر کردم، اما این بار نه به چایی داغ،بلکه به حرف- راهکار- دعوا- پاسخ- چرا- جواب- استبداد- ترس- تئوری- ضعیف- نتیجه..

گفتم نتیجه..

نتیجه ی این آپدیت هم می تونه این باشه:  * " هیچ آدم زنده ای وکیل وصی نمی خواد! اما اگه قراره کسی به جاش تصمیم بگیره، یه آقا بالا سر نباشه، یه کسی باشه که از خودش باشه، همرنگ خودش باشه و حرف دل اونو بزنه. خلاصه کسی باشه که نمکو که خورد،نمکدونو نشکنه. بعضی وقتا لازمه آدم،زیادی چشماشو باز کنه چون بعضی فرصتا دیگه تکرار نمی شه. چشماتو خوب باز کن که قراره.. " *

*این نوشته رو نمی دونم بچه های کدوم تشکل یا نهاد و یا کانونی امشب دم اتاقها(در خوابگاه) پخش کردن..

البته خوب شد اسم گروهشونو ننوشتن ، چون در این صورت اگه جادی و بسیجی بودن ، می گفتیم که قراره پای صندوق های رای بکشونَنِمون.. اگه نهاد رهبری ها بودن ، می گفتیم که قراره یک جایزه ی سفر به کربلا بدهند.. اگه انجمن اسلامی ها بودن ، می گفتیم قراره باز سرنوشتمون به وسیله ی اصلاح طلبان از سر گرفته بشه.. و اگه کیمیایی ها بودن می گفتیم قراره معجزه ای رخ بده..

اما حالا که ننوشتند از کدام گروهند، قرار شد  این نوشته نتیجه ی این آپدیت من بشه!!!!!!

امروزتان بهروز

پی نوشت:

۱- من سعی می کنم کوتاه بنویسم و مسائل رو خیلی باز نکنم تا دوستان در برداشتشان آزادِ آزاد باشند.

 ۲- شاید بخندید به این ناگفته ها.. اما دوستان عزیز من حتی می ترسم این مسائل رو با هم دانشجویی هایم مطرح کنم.. بنابراین در مترسک آزاد می نویسم..

(  رسالت من از همان آغاز آگاهی بود.. دوست دارم آگاه باشم.. و وظیفه ی خودم می دانم آگاهی دادن را.. البته فقط بازگو کردن مسائل کار درستی نیست و ما باید به دنبال راهکار برای بهتر کردن اوضاع باشیم و این شمایید که می توانید در این امر با من باشید، تا همه با هم آزاد سازیم و آباد.. )


 

نوشته شده توسط محبوبه موحد در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 ساعت 22:23 موضوع | لینک ثابت


 

هـــی با تو ام... 

 

 

هوا خوب است،
شکم مان هم سیر است،
پشت مان هم که به کوه گرم است،
شاید برای همین باشد که گاهی وقت ها فریاد آی نفس کش هم سر می دهیم !
بگذریم...
ما درد می کشیم (دیگران درد کشیدن ما را می بینند!)،
منشأ درد را هم می شناسیم (دیگران هم می شناسند!)،
درمان را هم می دانیم (و دیگران هم می دانند)!
پس چرا کاری نمی کنیم،
من جواب این سئوال را می دانم،
شما هم جوابش را می دانید؟!
شاید تنها وجه مشترک من با شما همین باشد.
....

 


 

نوشته شده توسط محبوبه موحد در شنبه یازدهم اسفند 1386 ساعت 17:22 موضوع | لینک ثابت


 

دست نوشته ی یکی از دوستان دانشگاهی..

اهل ایرانم من

روزگارم بد نیست

سفره نفتی دارم

بشکه ای هست نود

از نود رفته به بالا

نرسیده است به صد

 

خرده هوشی دارم

از میان همه هفتاد و دو میلیون آدم

هاله نوری را من

برگزیدم یک دم

هوش من کافی نیست؟

 

سر سوزن ذوقی دارم من

شاعرم مولوی است

تازگی می گویند

مولوی ترک شده

یا عرب بود از بیخ

شایدم اهل مونیخ

گفته شد ایشان رفته سفری استانبول

 

پسر خاله من، کورش جان

- که توی خانه به او سید حسن می گوئیم-

رفته دنبال حقیقت آن جا

رفته دنبالش تا آنتالیا

فیلم هایی دیده است

پر از ابرام تاتلیس، سی بل جان

من شنیدم که پسرخاله من

زیر باران با چیزخوابیده است

و چنان شد که چنین چائیده است

گفته او در سفرش

یک شب از ساعت هشت

تا سحرگاه دگر

توی دیسکو یه کمی رقصیده است

سفری رفته سوی مولانا

- ای برادر! عرفان واقعا سختیده است!

 

اهل ایرانم من

دوستانی دارم دانشجو

دوستانی بهتر از آب روان

همه شان نابغه اند

یکی از آنها در بند 3 است

آن یکی رفته به بند علما

است که عجب جای خوشی است

ده قدم مانده به سیصد

توی زندان اوین

دوستانم همه شان عالی و خوب

همه شان خوب ترین

هفته ای چند نفر

امتحان می گردند

توی زندان اوین

امتحان کتبی

با دو چشم بسته

و سووالات زیاد

عمه و دائی و خاله همه را باید گفت

همه را باید برکاغذ اقرار نمود

هر چه را بود و نبود

 

من چماقی دیدم راست ترین

راست می گفت به من

راست افراطی بود

ظاهرا چپ می زد

ولی افسوس

که با راست ترین های جهان

گپ می زد

راست هایی همه چپ

چپ هایی همه لوچ

وعده هایی سر سفره پرنفت

دو سه تا توخالی

شش تا پوچ

 

من قطاری دیدم

اورانیوم می برد

و چه خالی می رفت

سرعتش بود چو باد

دنده اش کنده و بی ترمز بود

او غنی سازی را می فرمود

و فقیران را افزود زیاد

 

اهل ایرانم من

نام من هاله نور

قبله ام آفریقاست

من نمازم را می خوانم در اشتوتگارت

و وضویم را در بحر خزر می گیرم

بعد از اجلاس اخیر

نفت آن کم شده است

گازهایی چه زیاد

پول هایی که همه رفته به باد

توی لبنان و کاراکاس و چاد

 

روزهای عالی

وعده های خالی

مشکلات مالی

 


 

نوشته شده توسط محبوبه موحد در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 ساعت 13:52 موضوع | لینک ثابت