تبليغاتX
مترسکـــِ آزاد...

من گرفتار سنگيني سکوتي هستم که گويا قبل از هر فريادي لازم است ....

         

 تنهایی، لذتی فراتر از لذت!

                                                                       

برگ های سبز و تازه ی درختان با آواز موزون نسیم خنک صبح به رقصی آرام و با شکوه در آمده بودند. رقصی به مانند حوریان زیبای بهشت. سکوت دلنشینی آهنگ وزش باد را معنی دار کرده بود و همه چیز در این فضای پر مهر، آرام و خوشبخت بودند.

 پرندگان با بالهای سفید و گاه با رنگ های چشم نواز با شور شوق و مملو از دوست داشتن به دور یکدیگر و در پهنای آبی آسمان می چرخیدند و سرود عاشقانه ای سر داده بودند.جویبارها و رودخانه ها به یکدیگر می پیوستند و راه دریا را در حالیکه چشمهایشان از خوشحالی می درخشید همچون کودکان ساده و معصومی می پیمودند و دویدن را برای وصال به بی حصر بودن انتخاب کرده بودند.

 و دریا نیز با همان غرور و تواضع همیشگی خویش، با همان جوشش و آرامش خویش، آرام و متلاطم، مواج و ساکت، بر قامت بلند و کوتاه خویش ایستاده بود و به دشت نگاه می کرد و سخاوتش را با خورشید تقسیم می نمود.

 در میان همه ی درختان شاد و آرام و زیبا، درختی بود که هیچ گاه هم صدای دیگران نمی شد. برگ هایش میلی به رقصیدن با آواز باد نداشتند. همیشه تنها و همیشه غمگین بود. مضطرب و نگران و آنقدر سنگین شده بود که گاه شاخه هایش تاب نمی آوردند و می شکستند، همه ی درختان و گلها و آب ها و پرندگان از او فاصله می گرفتند، به او بی اعتنا شده بودند، می ترسیدند که آن همه شور و نشاط و خوشی تمام شود.

می ترسیدند که لحظه ای حس غم را در خویش بیابند و می ترسیدند هم درد و هم سخن آن درخت تنها شوند. و آن درخت باز هم ایستاده بود، روی پای خویش و ایستاده بود... و باید می ایستاد. اما او نمی توانست احساس لذت کند. همرنگ شدن برایش سخت بود و هم صدا و هم آواز شدن نیز.

 اصلاْ شعرهای درختان دیگر را دوست نداشت، زیبایی پرندگان را نیز. سخاوت آب را نمی فهمید، آرامش آسمان آزارش می داد. همه چیز نگرانش می کرد. او فهمیده بود...

 او مسیر را می دید، حقیقت را می شنید، ریشه هایش سنگینی خاک را احساس می کردند و طعم تلخ زیستن را داشت تحمل می کرد. دوست داشت چشمانش را رو به هم چیز ببندد، رو به آن درختان مست، رو به پرندگان نادان و خوشحال، رو به آب که خطر را نمی فهمید و تنها تنها خاک را دوست داشت..

 و تنها و تنها خاک را. ....


 

نوشته شده توسط محبوبه موحد در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 ساعت 19:44 موضوع | لینک ثابت


خشک آمد کشتزار من در کنار کشت همسایه ، داروگ کی می رسد باران؟

 

اعتراف...

او از من به مردم بد می گفت

من از او به مردم خوب می گفتم

ما هر دو دروغ می گفتیم؟!!

 

می خندم

به دردهام می خندم

به سختی زندگی می خندم

به چیزایی که مطمئنم از پسش بر نمیام می خندم

به اونایی که ازشون متنفرم(!!) می خندم

همینطور کسایی که دوستشون دارم

...

به نظرم همه چی تو این دنیا ساده شده

ساده تر از آب خوردن

مسخره شده

مسخره تر از عروسک بازی یه مشت بچه ی لوس

احمقانه شده

احمقانه تر از نقاشی بچگی هام

که همشون فقط با رنگ زرد و سیاه بودند

معلمم فکر کرده بود افسردگی گرفتم

دو سه سال بعد بهش گفتم تنها مسئله این بود که بقیه ی مداد رنگیهام تموم شده بودند و فقط زرد و سیاه مونده بودند

....

به این قضیه فکر کن:

به این فکر کنی که می میری

ولی تو بعدش هیچی نمی فهمی

یعنی روحی وجود نداره که این قضایا رو تماشا کنه

آره ... فکر کن روحی وجود نداره

فکر کن قیامت شوخی بوده

فکر کن عدل الهی دروغ بوده

نمی خوام بگم: ولی فکر کن که خدا هم ....

فکر کن تو کل زندگیت سر کار بودی

فکر کن اون دنیایی وجود نداره که بخوای حق پایمال شده ی این دنیاتو پس بگیری

فکر کن مرگ تو همانا و بسته شدن پرونده ی تو هم به طور کامل همانا

می شه حالت دوم رو هم تصور کرد.

حالا خودت انتخاب کن با کدوم یکی از این باور ها بقیه ی زندگیتو بگذرونی.

....

چیز قشنگی نیست که ببینی خدات با چاقوی سلاخی میاد طرفت

خدای من که الان رفته تعطیلات!!!

شاید تو خلوت ترین کشور و خلوت ترین ساحل آمریکای جنوبی داره ماهیگیری می کنه

شاید یه بسته سیگار جدید خریده باشه

شایدم همون ماربورو قبلیه باهاشه

شاید شیشه های جانی واکرش که سالی یه بار بازشون می کنه دستش باشه

خدای من جدیدا یه کلاه حصیری خریده بود، اونم با خودش برده

خدا جون خوش بگذره....

سوغاتی ما فراموش نشه.... 

خلقت من  در  جهان  يك  وصله   ناجور  بود  !

                                                  من كه خود راضي  به اين خلقت نبودم زور بود  !

 

خلق از من در عذاب و من خود از اخلاق خويش

                                                  وز  عذاب خلق و من يا رب چه ات منظور بود  ؟

 

اي چه خوش بد چشم مي پوشيدي از تكوين من

                                                  فرض  مي كردي كه  ناقص  خلقت يك مور بود !

 

اي طبيعت گر نبودم من جهانت نقص داشت  ؟

                                                   اي  فلك  گر  من  نمي زادي  اجاقت  كور  بود ؟

 

گر  نبودي  تابش   استاره  من  در  سپهر  !

                                                    تير و بهرام و خور و كيوان ، همه بي نور بود ؟

 

قصد تو از خلق عشقي من يقين دارم   فقط !

                                                   ديدن هر روز  يك  گون ،   رنج جوراجور بود !

 

راست گويم  نيست جز اين  موقع تكوين من !

                                                     قالبي    لازم  براي ساختن   يك  گو ر   بود  !

 

آفريدن   مردمي  را  بهر   گور   اندر   عذاب  !

                                                      گر خدايي هست  زانصاف  خدايي  دور بود !

 

آنكه نتواند به  نيكي پاس هر  مخلوق  دارد !

                                                      از چه كرد  اين آفرينش را مگر مجبور بود  ؟

 

 

 

                                          از   محمد رضا عشقي  شاعر آزاده عصر مشروطيت

 


 

نوشته شده توسط محبوبه موحد در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 ساعت 21:23 موضوع | لینک ثابت


خشک آمد کشتزار من در کنار کشت همسایه ، داروگ کی می رسد باران؟

 

تفتیش عقاید ممنوع ...!

حتی شما دوصت عزیز!

من سکولارم..

من لاییکم..

من مارکسم..

 من یک اگزيستنسياليست شده ام..

من در دام (ن) تصوف شرق افتاده ام..

دمکراسی را در خوابهایم دیده ام..

نه ، نه، بیش از هم یک ناسیونالیست افراطی ام..

شاید هم یک مسلمان باشم..

نمی دانم ..نمی دانم ..اصلا نمی دانم کیستم..

اما تابع قانونم..

قانون اساسی که نمی دانم که برایم تنظیم کرد..

فقط یک چیز را می دانم و آن این است که طبق اصل بیست و سوم قانون کشورم- تفتیش عقاید ممنوع است و هیچکس را نمی توان به صرف داشتن عقیده ای مورد تعرض و مواخذه قرار داد.

دست مزن! چشم ببستم دو دست
راه مرو! چشم دو پايم شکست
حرف نزن! قطع نمودم سخن
نطق مکن! چشم ببستم دهن
هيچ نفهم! اين سخن عنوان مکن
خواهش نافهمي انسان مکن
لال شوم، کور شوم، کر شوم
ليک محال است که من خر شوم..


 

نوشته شده توسط محبوبه موحد در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 ساعت 10:28 موضوع | لینک ثابت


خشک آمد کشتزار من در کنار کشت همسایه ، داروگ کی می رسد باران؟

 

بیزارم از آن کهنه خدایی که شما دارید   

    هر روز مرا تازه خدایی دگر آید ...

خداوندا! صد ملت متمدن آفریدی و ما را عضو هیچکدام قرار ندادی ، تو را شکر می گوییم که اینگونه قدر خوشی نداشته را به ما فهماندی !

 

خداوندگارا ! همه ممالک دنیا را به سمت پیشرفت رهنمون شدی ، ما را عقب گرد فرمودی تو را شکر می گوییم که لذت زندگی در تاریخ صدر اسلام و حتی جاهلیت قبل از آن را به ما  عطا نمودی !

  

خداوندا اگر چه شکمهایمان گرسنه است ،اگرچه حقوقی نمی گیریم ،اگرچه هزار آرزو در یک جیب و هزار تومان در جیب دیگر داریم  اما تو را شکر می گوییم که ما را از نعمت انرژی هسته ای برخوردار خواهی کرد و ما را در چشم دشمنان حسود همچون خاری قرار دادی . فقط خداوندا کاری نکن که ما را از چشم بیرون بیاورند و در زباله دان بیندازند !

  

خداوندا اگر چه ما را اجازه آزادی نفرمودی اما تو را شکر می گوییم که طعم تلخ اسارت در کشور خود را چشاندی که در عاشورا یاد بازماندگان خاندان پیامبر را عزیزتر بداریم !

 

 

خداوندا اگر آزادی نداریم ، اگر هر روز بر سرمان می کوبند لااقل چندین مجلس داریم و هر سال دعوت چوپانان جامعه را لبیک گفته رای می دهیم، پروردگارا تو را شکر می گوییم که به ما نعمت انجام واجبات اعطا نمودی !

  

خداوندگارا! تو را شکر می گوییم که به ما نجابتی همانند اسبان، وفاداری همچون سگان ، اجماعی همچون گوسپندان و هوشی همچون ماهیان آموختی و بدین وسیله اشرف مخلوقات خود کردی !

  

گویند اگر کسی در عمر خود جهاد نکند و آرزوی آن نیز نداشته باشد کفر ورزیده! خداوندا تو را شکر می گوییم که 1000 دشمن برایمان آفریدی و هر روز به تعدادشان می افزایی طوری که هر روز مرگ خود را در مقابل چشم داریم و جز جهاد در راه تو راهی نداریم !

  

خداوندگارا! وارثان سنت انیشتین را بر ما مسلط نمودی که دانشمان بسیار افزودند . پروردگارا به کدامین ملت اینگونه لطف نمودی که وراث سنت دانشمندان را بر آنان رهبر قرار دهی؟

 

 خداوندا ملت ما گرسنه اند اگر چه نان نفت بر سر سفره ما نیاوردی ولی از اینکه ما را نعمت کارت هوشمند دادی که اسراف نکنیم و اینگونه از گناهان برحذر داشتی تو را شکر می گوییم !

 

پروردگارا اگر چه در این سی سال در کارخانه ها را یکسره بستی ولی در هزار مسجد گشودی ، تو را شکر می گوییم که معنویت را به ما هدیه دادی !

 

 پروردگارا به دستان لرزان روشنفکران این مملکت بنگر ای تویی که هر روز نعمت دیدن روز قیامت را به آنها ارزانی داشتی !

  

خدایا همه پا برهنه ایم ولی شادمان منتظر نیروگاه اتمی می مانیم تا دردمان دوا نماید، تو را شکر می گوییم که دروازه های خیال را بر ما گشودی !

 

 پروردگارا ! چنان پایه های شوکت ما را بلند نمودی که تمام مملکت فرنگ بر ما شوریدند . خداوندگارا تو را شکر می گوییم اما بد نیست کمی تعدیل می داشتی؟

  

هر چه بگویم کم است از محبت های هر سال تو اما امسال ما را خواهشی است از درگاهت که بیا و بزرگی کن این همه نعمت را در این مکان متمرکز نکن که شاید از چشم زخم حسودان ما را گزندی رسد . بیا لطف کن این آبادگران را مملکتی دیگر محض عمران بنما ، اصلاح طلبان را سرزمین دیگری محض اصلاح از آسمان بفرست . لذت جهاد را بر امثال مردم عربستان بچشان . حماس را قیمی دیگر عطا فرما . پول نفت مال تو ، ما را قدری میوه ارزان مرحمت کن . اتم را همه به امرای فرنگ ببخش از برای ما همان کمی آرامش مقدر فرما . شوکت را به هر که می خواهی شوهر بده برای ما به همان اعتبار پسنده کن . تمدن 2500 ساله نمی خواهیم مردم ما را کمی فکر هوشمندانه عنایت فرما . چوپان نخواستیم گوسپندی ما را درمان نما . خداوندا معنویتمان چنان زیاد شده که پاسبانها ی سر گذر قطاع الطریق گشته اند دیگر معنویت کافیست ما را کمی آزادی عنایت فرما . پروردگارا می بینی که هر چه تو نعمت می دهی ما به نصف قانع شدیم لطف بنما این نصفه را عنایت کن و لطف از این فرا تر منما...

امضا---آزاد اندیش---

زمان : دقیقا ساعتی که سگ ولگرد بیدار بود!!!


 

نوشته شده توسط محبوبه موحد در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 ساعت 3:0 موضوع | لینک ثابت


خشک آمد کشتزار من در کنار کشت همسایه ، داروگ کی می رسد باران؟

خسته ام..

بیشتر از آن سگی که در زندگی سگی اش مانده بود و حال اواویی نداشت..

خسته ام..

آنقدر که ....... آنقدر که حال توصیفش را ندارم..

خسته ام..

 بیشتر از روزی  که روحت را می طلبیدم و تو  از سر خستگی  ته سیگارت با آخرین نفست تمام کردی و به سویی پرتابش کردی و گفتی خسته ام..

بیشتر از روزی که وقتی جسمت را چال می کردند ، روحم را خواستار شدی و من این بار ته مانده ی قلبم را با آخرین پک نگاهت به سویی انداختم و گفتم خسته ام..

و امروز تو آن زیر و من این رو ،  تو خسته از خواب و من خسته از بیداری..

 شرط را تو بردی یا من؟

عجب بازی خسته کننده ایست زندگی من و مُردگی تو...

سوت پایان را بزن ... می خواهم کمی خستگی در کنم... 

پایانی نیست؟ پس بیا بازی از سر بگیریم..

 


 

نوشته شده توسط محبوبه موحد در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 ساعت 13:22 موضوع | لینک ثابت


خشک آمد کشتزار من در کنار کشت همسایه ، داروگ کی می رسد باران؟

 !yahoo360

 

ـ سلام..

+سلام..

ـ تو یاهو ۳۶۰ داری؟

+یاهو دارم، اما ۳۶۰ نه!! حالا تعریف کن چی هست؟

ـ هـ ِ هـِ هـ ِ هـِ .. همه بچه ها دارن ، تو تازه می پرسی چیه..خیــــــلی عقب تشریف داری..

+ خب حالا بگو چیه شاید منم ۳۶۰ ساختم..

ـ یه صفحه س توی یاهو ، دوست پیدا می کنی، کامنت می گذاری، وبلاگ درست می کنی..همین دیگه ، باحاله دیگه..

+ خب بیا بریم سایت واسه منم یکی درست کن..

و اینطوری شد که منم ۳۶۰ دار شدم!!

+ ای ول ، همه بچه ها هستن .. خب وبلاگاشونو ببینم..

+ اِ.. فلانی هم ۳۶۰ داره.. وای چقدر وحشتناکه، اصلا بهش نمی یاد !!!!! عکس ها شونو ببین..

ـ خوب فرقش با وبلاگ من چیه؟؟؟ بیان اینجا وبلاگ بزنن..

+ عزیزم ۳۶۰ پاتوق بچه های دانشگاهه!!

ـ بابا و ِلِ مون کن..من حالو حوصله ی پاتوق ماتوق ندارم..بی خیال..

هر وقت می روم سایت یه سری به ۳۶۰ ( پاتوق )بچه ها میزنم..

اما یه ۳۶۰ ی این وسط پیدا کردم، از بچه های دانشگاه خودمونه..

پاتوق نیست.. شاید کسی جرات نمی کنه اونجا رو پاتوق کنه..

****

ـ تو یه دختر پر افاده ی مدعی ِ سنتی ِ عقب گردِ مغروری..

ـ می خواهی بگی من با بقیه فرق دارم؟..

****

+ نمی دونم،شاید، ...

+شاید هم وبلاگم کافیه...

+ همه ی دوستانم را در شاندل (تکه ای از قلبم که دولت فیلتر کرد!!،) پیدا کردم، و هر چند روز یکبار در مزرعه ی کوچکم ملاقات می کنم..

+ به نظرت این کافی نیست؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت:

یکی از کامنتهای خصوصی، از دوستی به نام هیچکس :

 وبلاگ زیبایی اما....اما....اما....کسی صدای فریادت را نمی شنود و اگر هم بشنود چیزی نخواهد گفت .... در شهری که از کور عصا می دزدند....
شما .هر که هستی هرجا که هستس و با هر فکر . چرا در زیر آب فریاد می زنی .این قیام نیست اعتراض نیست .درخواست نیست و و و این هیچی نیست جز یه ناله که کسی نمی شنود. اینجا ایران نه آمریکا.چند هزار کیلومتر اشتباه آمدی. اشتباه می کنی فقط خودت و درگیر کردی مثل یه آدم ضعیف که سعی داره کوه و تکون بده این مردم خواب با این چیزا بیدار نمی شن زحمت نکش.
آنکس که نداند و نداند که نداند .... در جهل مرکب ابدالدهر بماند .
حالا بازم وبلاگ بنویس سایت بزن و 1000 تا کار دیگه فقط داری وقت تلف می کنی و خودت و اذیت می کنی ... غم این خفته چند ؟ بهتر در تنهایی فقط خودمونو درست کنیم چون تو این ایران کسی درستنمی شه

دل نوشت به هیچکس :

 آواز دهل از دور خوش است، درهیچ کجای این هستی  اتوپیا یافت نمی شود..، نالیدن بس است من یک عمر نالیده ام، می خواهم فریاد بزنم، اگر نشد سکوت می کنم...

می خواهم باشم.. می خواهم از بودنم لذت برم.. نمی خواهم بگویند مرده است پس خاکش کنید..

در مزرعه ای می زیم سخت و غمگین اما سرمست از زندگی ..نه در مزرعه ی شاد اما غمناک از این که مرده ام.. که فاصله ی عظیمی است بین این دو مزرعه ..

اگر تو هیچکسی ، من می خواهم همه کس باشم.. با تو و همه ی هیچکس های عالم..

آری، دست ها می سایم، بر عبس می پایم..غم این خفته ی چند..خواب در چشم ترم می شکند..

من هم روزی خفته ا ی از خفته های چند بودم .. 

 کسی دست ها سایید، خواب در چشم تَرَش شکست و من بیدار شدم..

 می دانم که روزی که دیگر نیستم، کسی بیدار خواهد شد..

به امید روزی که برای خوردن سیب تنها نمانیم...

 


 

نوشته شده توسط محبوبه موحد در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 ساعت 11:49 موضوع | لینک ثابت


خشک آمد کشتزار من در کنار کشت همسایه ، داروگ کی می رسد باران؟

 

به اميد روزي كه براي خوردن سيب تنها نمانيم...

تا حالا كسي رو ديدي استخدام عقيده اش باشه؟ تازه بازنشست هم شده باشه؟

·         جالب ترين روز نوروز معاشرت اس ام اسي با كسي بود كه مي گفت من استخدام عقيده ام هستم..

 عجيبه ، نه؟ استخدام شده بود، يعني حقوق بگير عقيده اش!!!! تازه گي ها هم از فكر و عقيده بازنشست شده، يعني ديگه در راه عقيده اش نياز نيست كاري كنه، يه حقوق بخور و نمير باز نشستگي بهش مي دهند و همين!!!

·         فعال دانشجوي دانشگاهمون ، كسي كه همه رو محكوم به سرسپردگي مي كنه، بهم گفت: _حالا راه جديدت چي هست؟ اگه باحاله ، ما هم بيايم!!!

+راه من جديد نيست، همونه اما مسير كمي فرق كرده..

يعني اون هنوز راه خودشو پيدا نكرده ؟ حالا فرضا راه من باحال بود ، مي خواد همين جوري بيايد در اين راه؟ بدون فكر؟ 

·         6 سال پيش نوار كاست گل آفتابگردون (گروه آرين) رو تو خونشون گذاشتم ، داد زد اين نوارهاي مبتذل چيه ميگذاري؟ مي خواي بركت از خونمون بره؟

امسال همسايشون به نشانه ي اعتراض به اينكه ماهواره دارن نرفت خونشون روضه ي سالانه!!!

·         _ وبلاگ يك فضاي خصوصيه ، تو نبايد مسائل انجمن اسلامي رو توش بياري..

 + كاش مي فهميد كه من فقط يك دانشجو ام و اين وبلاگ دست نوشته ها ي يك دانشجو است... مسائلي كه در وبلاگم مطرح مي كنم مسائلي است كه در روز مي بينم و مي شنوم.. جالب اينه كه ديگران هم همان را مي بينند و مي شنوند ، اما به راحتي از آن عبور مي كنند!!!

·         _ بيمار ،  رواني ، متوهم.. اصلا تو مشكل داري...

+ چرا؟ مگه من چي گفتم؟

_چون مثل من فكر نمي كني..

آهان ، قضيه ي اونايي كه مثل شما فكر نكنن مشكل دارن..

Ok ، پس هفتاد درصد دوستان مشكل دارن..

·        حكومت از پايين، شاهان هميشه بازي روزگار رو خراب مي كنند! اين نوروز بعد از 1000 بار بازي freecell (پاسور كامپيوتري) به اين نتيجه رسيدم!!! شاه پاسورم از اين قاعده مستثني نيست. شايد بگيد حكم پس چي؟ اما حكم حكمه، حاكم داره، حاكم ها دستشون با شاهان تو يه كاسه است!!!!

·        دوستان ، نوروز تمام شد در حالي كه بهار هنوز نيامده است... به اميد روزي كه بهار فرا رسد، ...

·        به اميد روزي كه براي خوردن سيب تنها نمانيم.

دل  نوشت:

5 ساله وبلاگ نويسم..

توي اين 5 سال ، يك بار هم نشده شعر يا ترانه ي مورد علاقه ام رو در وبلاگم بنويسم.. هر چه نوشتم، از شعر گرفته ، دست نوشته و يا خاطره اي ، همه اش براي اين بوده كه دور و اطرافمونو جدي بگيريم و كمي با هم فكر كنيم.. هر جا هستيم، هر كاري كه مي كنيم براي اين باشد كه بودنمان به شدن برسد..

اما امروز مي خواهم شعر مورد علاقه ام رو بنويسم، فقط به خاطر خودم..فقط همين!

شب من پنجره ای بی فردا
روز من قصه تنهایی ها
مانده بر خاک و اسیر ساحل
ماهیم ماهی دور از دریا
هیچکس با دل آواره من
لحظه ای همدم و همراه نبود
هیچ شهری به من سرگردان
در دروازه خود را نگشود
کولیم خسته و سرگردانم
ابر دلتنگ پر از بارانم
کولیم خسته و سرگردانم
ابر دلتنگ پر از بارانم

پای من خسته از این رفتن بود
قصه ام قصه دل کندن بود
دل به هر کس که سپردم دیدم
راهش افسوس جدا از من بود
صخره ویران نشود از باران
گریه هم عقده ما را نگشود
آخر قصه من مثل همه

گم شدن در نفس باد نبود
روح آواره من بعد از من
کولی در به درصحراهاست
می رود بی خبر از آخر راه
همچنان مثل همیشه تنهاست
کولیم خسته و سرگردانم
ابر دلتنگ پر از بارانم
کولیم خسته و سرگردانم
ابر دلتنگ پر از بارانم

اين ترانه از گوگوشه كه امروز بعد از search براي پيدا كردنه لينك ترانه تازه  فهميدم اسمش " كولي" هست!

لینک ترانه ی کولی


 

نوشته شده توسط محبوبه موحد در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 ساعت 11:10 موضوع | لینک ثابت


خشک آمد کشتزار من در کنار کشت همسایه ، داروگ کی می رسد باران؟

 

یاران به پا خیزید..

بهار هنوز نيامده است...

 

در سال گذشته 95 دانشجو برای مدت حداقل یک هفته در بازداشت بودند، که در این میان سعید درخشندی، ابوالفضل جهاندار، احسان منصوری، مجید توکلی، احمد قصابان و یعقوب مهرنهاد تقریبا در تمامی روزهای سال گذشته در زندان بوده و همچنان در بازداشت می باشند.

              

با اینحال ما هنوز هستیم و می مانیم..

دوباره مي سازمت وطن
اگر چه با خشت جان خويش
ستون به سقف تو ميزنم
اگر چه با استخوان خويش

اگر چه صد ساله مرده ام
بگور خود خواهم ايستاد
که برکنم قلب اهرمن
به نعره آنچنان خويش
اگر چه پيرم ولی هنوز
مجال تعليم اگر بود
جوانی آغاز مي کنم
کنار نوباوگان خويش 

به اميـد بهار آزادي...


 

نوشته شده توسط محبوبه موحد در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 ساعت 0:19 موضوع | لینک ثابت


خشک آمد کشتزار من در کنار کشت همسایه ، داروگ کی می رسد باران؟

 

یاران به پا خیزید..

بهار هنوز نيامده است...

 

******                                                              

اكنون 24 سال پس از آن ماجرا مدعيان تئوري پردازي انقلاب از رجوع  به آراي مردم در چارچوب نظام و بر

 اساس قانون همه پرسي مصوب مجلس وحشت مي كند و آن را بر اندازي مي دانند، خود را عين نظام

 مي دانند و آشكارا مردم را ارعاب و تهديد مي كنند كه اگر مردم، نظام را ولو با توسل به طرق مسالمت

 جويانه نخواهند، بايد هزينه سنگيني بپردازند. تعارض اين دو موضوع از انحرافي آشكار خبر مي دهد.

                                                                                     (دكتر محسن آرمين –1381 )

*******

و امروز 29 سال بعد از آن روزهايي كه نبودم مي سرايم ترانه ي بودنم را:

باز بوي باورم خاكستري است

صفحه هاي دفترم خاكستري است

پيش از اين ها حال ديگر داشتم

هر چه مي گفتند باور داشتم..

*******

به اميـد بهار آزادي...


 

نوشته شده توسط محبوبه موحد در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 ساعت 19:3 موضوع | لینک ثابت


خشک آمد کشتزار من در کنار کشت همسایه ، داروگ کی می رسد باران؟

 

یاران به پا خیزید..

بهار هنوز نيامده است...

آری! مصدق راست می‌گفت که :

 «خدا می‌داند پاک ماندن در اين کشور چقدر سخت است.

لازمه‌اش اين‌است که انسان خيلی از محدوديت‌ها را قبول کند

و با دقت و احتياط زندگی کند

و تا، هزارها مثل من در راه آزادی فدا نشوند، وطن عزيز ما روی آزادی و استقلال را نخواهد ديد.»

به اميـد بهار آزادي...


 

نوشته شده توسط محبوبه موحد در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 ساعت 1:29 موضوع | لینک ثابت


خشک آمد کشتزار من در کنار کشت همسایه ، داروگ کی می رسد باران؟

 

یاران به پا خیزید،

بهار هنوز نیامده است...

فردا که بهار آید آزاد و رها هستیم..

                                                   نه ظلم و نه زنجیری در اوج خدا هستیم..

به امیــد بهار آزادی..


 

نوشته شده توسط محبوبه موحد در جمعه نهم فروردین 1387 ساعت 23:44 موضوع | لینک ثابت