تریا
و دیگر هیچ..


تریا یعنی مبارزه!!
یه چایی داغ و بعدش کُلّی ...
تریا یعنی تحمل هوای گرم به خاطر گسترش اندیشه ..
یعنی دور از فن کوءل های نهادها و تشکل ها بودن.. به دور از جایی خنک داشتن در عوضِ خیانت به اندیشه.. به دور از حفظ پایگاه به قیمت خیانت به آینده..
تریا یعنی آخرین پناهه همه ی خستگی ها..
آری، همه چیز از تریا شروع شد..
سال ۱۳۸۴..
یک هفته بعد از ورودم به دانشگاه..
روزی که دکتر ملاباشی به دانشگاه آمده بود..
از تالار آزادی (جایی که همه چیز هست ،جز آزادی!) زدم بیرون..
رفتم به طرف تریا..
من بودم و او.. !
یک چایی داغ.. روی صندلی نشستیم و پامونو دراز کردیم روی صندلی روبرویی..
هوا پاییزی بود..
یادته اون روز به زمین و زمان فحش دادم؟ به اون پسری که اون سوال کذایی رو از ملاباشی پرسید و بعدش بدون هیچ دفاعی از اندیشه اش رفت نشست؟ (همون پسر تریاییه رو می گم..! اما عزیزم اون واقعا تریایی نبود، تنها نقش تریایی ها رو بازی کرد..!)
سال ۸۴، تنها تریا بود و چای و اندیشه و خنده و گریه و فحش و ناله و ...هـــــــــــــر چیز دیگه ،..
پاییز ۱۳۸۵ ،پشت درهای بسته ی تالار آزادی...
+ کجا می ری محبوب؟
- تریا ..
+ ای ول بزن قدش با هم بریم.. من الان اساسی پایه ی یه پُک چایی ام..!
- نه اون تریا نه ، تئاتر تریا..می یای؟
+ نه ؛تریا فقط اونجاست محبوب جان ، فقط تریا اونجا...
اون روز تریا نه چای خوردم ، نه خندیدم نه گریه کردم نه فحش و نه ناله...
راست می گفت ، این تریا با اون تریا کلی فرق داشت..
تریای ما آزاد بود، آزادِ آزاد..
اما اینجا همه نقش بازی می کردند.. نقش تریایی ها ..
آری، همه چیز از تریا شروع شد..
اما این تریا اسیرم کرد.. رفتم به سمت چهار دیواری..
از اون روز به بعد کمتر می دیدمش..دیگه مجالی برام نبود برم چای و اندیشه.. سرم خیلی شلوغ شده بود...
+ محبوب ، بریم یه پُک چایی؟ امروز بریم تو فاز آنارشیسم. پایه ای ؟
- دوست دارم بیام، اما وقت ندارم، تبلیغای فلان برنامه مونده..!
+ باشه .. تنها می رم تو فاز فاشیسم !!!!!
پاییز سال ۱۳۸۶..
روبروی آینه : این چه قیافه ایه ؟ خسته ای؟ آره ، خسته ای ..
آخ که دلم لک زده واسه تریا..
بچه ها کی پایه اس مهمونی بده..
-- همگی به سمت تریا..
خنده..خنده..خنده..خنده..
- هی فلانی، من گریه ام میاد..
* اِ ، گریه چیه ؟ با بچه ها اومدیم تریا ..حالی به هولی..
* فعلا یه دَر بزار سر اندیشه ات ، بچه ها که سیاسی نیستن..! بی خیال شو (خفه شو، روزمونو خراب نکن.).. خنده ی بچه ها(!!)
ـــــــــــــــــــــــــــــــ تنها نشسته بود و چای می خورد، بستنی به دست(!!) رفتم به طرفش،
+ محبوب خسته ای؟
- خیلی..
+ یه چای بگیر با هم بخوریم...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ سکوتی سنگین سراسر تریا را گرفته بود،گاهی خنده ی جیغ گونه ی دختری چیپس بدست افکارمان را پاره می کرد..
- پایه ای به زمین و زمان فحش بدیم؟
+ تریا خوش گذشت..؟
- کدوم تریا؟
+ تریای تالار آزادی..
- اوووووووووووووووووووووووووه اون که یک سال و نیم پیش بود..
+ آخه از اون روز تا حالا نیومدیم تریا تا ازت بپرسم..
....
..
.
آری ؛ همه چیز از تریا شروع شد..
چای داغ را مثل سنت قبل روی زمین گذاشتم و به زمین و زمان فحش دادم...
.........
روز خوبی است..
روز تریایی..
پایه ی یک پُک چایی هستی؟
پی نوشت:
۱- عکسی که از بچه های تئاتر زده شده محصول search می باشد..
۲- در مکالمه ها (-) شخص خودم می باشم و (+) دیگری..
۳- از تریایی بودن تا تریایی بودن خیلی راهه...
۴- تریایی شدن راحت تر از اونیه که فکرشو بکنی، فقط باید خودت بخوای..
۵- هر نوع برداشتی از این نوشته آزاد است و چون آزادی مسئولیت می آورد هر کس مسئول برداشت خود می باشد..
۶- در آخرم یه دمت گرم مشتی به همه ی تریایی ها..
اندیشه تان سبز و چایی تان داغ..
نوشته شده توسط محبوبه موحد در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 11:49 موضوع | لینک ثابت
تریا...
و دیگر هیچ ...!!!

نوشته شده توسط محبوبه موحد در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 22:44 موضوع | لینک ثابت
بدون عنـوان...

صفر-
+ هیچ کس باورش نمی شه چقدر دلتنگ آزادی احمد ، احسان و مجیدم.. و همه ی اونایی که به خاطر عقیدشون میون ۴دیواری اسیرن..
(آري تو انساني..اما در يك سلول انفرادي
آري تو به انسانيت متهمي
چون كه به آن مسلحي...)
۱-
محبوبه ، اون خبرگزاریه بود که باهامون مصاحبه می کرد ...
+ خوب؟
مال اطلاعات بوده...
+ عجــــــب...
۲-
محبوبه ، آخه تو بگو من با فلانی به هم میایم؟ قدش ۲ متـــــــــره..
+ نمی دونم والا ، مگه به قَده ؟
آره ، به قده ، تازه به وزنم هست ، آخه چه جوری می شه ..(!!!)
+ چی بگم...
۳-
محبوبه ، این چه کاری بود کردی.. بهش گفتم که مگه محبوبه دشمنه.. گفت بعضی مواقع اینا بدتر تر از اونان!!
+ هـ هـ هـ .. میای بریم تریا؟
۴-
محبوبه ، همه چیز به تو بستگی داره..
+ در جایی که دوست ندارم، در میان کسانی که باهاشون نا آشنایم.. در میان این همه ضعیفه..
ساده بگم زن باش، ضعیفه نباش..
۵-
فیلتر شدم!!
+ خوبه ...
۶-
علاقه ..
+ مفت..
۷-
امتحان دارم..
وووووووووووووووووووووووووووووووووواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای
۸-
تب دارم..
+ تو این هوا ؟
می گم ت َ ب دارم..
+ آهان..
۹-
همش تقصیر من بود..
+okey!
۱۰-
+ هدایت رو دوست دارم... چون تنها کسی بود که به سگ شخصیت داد..
۱۱-
پایگاه آزادی ..
پاتوق!!!
تنها می آیند با هم لاس بزنند..
+
ساکت باش..
حقیقت آزادی ندارد؟
پس بشین تا آزادی حقیقت پیدا کنه..
نوشته شده توسط محبوبه موحد در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 15:16 موضوع | لینک ثابت
این وبلاگ هیچ وقت نمی میرد... تا آزادی احمد .. احسان ...مجید

نفس نمي توان كشيد
به تو در جواب گويند:مگر قرار بر اين بودكه نفس بكشي؟
نه ورقي
نه قلمي
نه رفيقي نه آفتابي
هيچ يك نيستند
اينان جرم تو اند
فقط يك چيز هست
يك چيز
انفرادي
با ديوارهاي سرد و خالي
فقط يك چيز هست
يك چيز
شعله هاي آتش با زبانه هايي كه از جان مي گدازد
بتو گويند: توبه كن...توبه كن
اما تو كه با نقش پرنده اي بر روي حوله ي سلولت.پرواز ميكني...
چرا توبه كني
در ذهنت تصوير پرنده اي
تصوير خورشيدي
تصوير دريايي
آري تو انساني..اما در يك سلول انفرادي
آري تو به انسانيت متهمي
چون كه به آن مسلحي...
http://autsahar.blogfa.com/
------
ساعت دقیقا ۱۱:۳۶ روز اول دی بود..اس ام اس از یکی از دوستان..(یاران در بندمان امروز آزاد می شوند..)
روز گرمی بود با آن همه ی سردی اش..
از آن ساعت تا به این ساعت.. از آن روز تا به امروز.. منتظرت هستم..هنـــــوز..
می دانم انفرادی چه حالی دارد.. می دانم..
می دانم روزهایت دیر و شبهایت زود می گذرد..
می دانم روحت را می آزارند تا کلمه را از دهانت بکِشند..
می دانم ........
..........
.....
...
به اندیشه ات استوارم و به ایمانت پایدار..
نوشته شده توسط محبوبه موحد در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 ساعت 14:12 موضوع | لینک ثابت

امشب باز دیوانه ام،
بغضی سنگین در گلویم نشسته است،
قلم را روی کاغذ می فشارم
و با نگاشتن هر واژه، قطره ای اشک از چشمانم اجازة خودنمایی می یابد و خود را به آغوش کلمات می رساند.
امشب باز دیوانة توام،
امشب باز دلتنگ توام،
آری عزیزم؛
امشب باز عاشقم.
عاشقی که جز عشق نمی فهمد
و جز ترانه های عشق نمی شنود.
باز با خود می گویم:
چشمانت را چه شده که این گونه می گریند
و قلبت را که این گونه غرق رویاهاست؟
....
همة پنجره فریاد شده است،
بر سرم می کوبد که نگاهت نگرانِ ...
عزیزم؛
من باز مجنون و دیوانة توام و این جرم بزرگی است.
دیوانة دیدنِ دوبارة تو،
دیوانة چشمهای افسونگرت و نگاههای ویرانگرت،
دیوانة لمسِ دوبارة دستانِ مهربانت،
دیوانة بوسیدن دوبارة تو،
دیوانة بودن دوبارة با تو،
دیوانة دیوانگی تو،
بگذار امشب برایت شعری بگویم،
شعری که حتی اگر روزی من نباشم، باز حال مرا واژه به واژه برایت باز خواهد گفت،
شعری که حتی اگر روزی عشقی بین ما نباشد، باز خواهد بود و از عشق ما خواهد گفت.
مرا ببخش که هر شب بی اجازه ات رویای تو را می بینم،
مرا ببخش که هر شب بی اجازه ات تو را در آغوش می گیرم و روی دستان مهربانت به خواب می روم،
مرا ببخش که هر شب به یاد تو به ماه نگاه می کنم،
مرا ببخش که هر شب به یاد تو ستاره ها را یکی یکی می شمارم،
مرا ببخش که تو را زیاد دوست دارم،
مرا ببخش که نمی توانم تصویرت را از روی قلبم پاک کنم،
مرا ببخش که بی اختیار می گریم،
مرا ببخش که بی اختیار به تو می اندیشم،
مرا ببخش که برای دوست داشتنت بهانه ای ندارم،
مرا ببخش که به جای ستاره های طلایی، ستاره های آسمان را پیش کشت می کنم،
مرا ببخش که گهگاه از دوری تو غمگین و افسرده ام،
مرا ببخش که بی تو رویایی ندارم،
مرا ببخش که ساده ام،
مرا ببخش که تو را فقط برای خودت می خواهم،
مرا ببخش اگر برایم خیلی زیادی،
مرا ببخش که بی تو بهانه ای برای بودن ندارم،
مرا ببخش که نمی توانم گذشتة با تو را فراموش کنم،
مرا ببخش که نمی توانم خود را بدون تو معنا کنم،
مرا ببخش که بی تو در زندگی رازی نمی بینم،
مرا ببخش که با گفتن "دوستت دارم"، نفسهایت را به شماره می اندازم،
مرا ببخش که درکم کوتاهتر از ارتفاع عشق توست،
مرا ببخش که گهگاه نه به تو، که به عشق تو می بازم،
مرا ببخش که خاطراتت بهترین آهنگ لحظه هایِ تنهایی من است،
مرا ببخش که گهگاه خود را در تو می جویم،
مرا ببخش که نمی توانم به کمک فیزیک، ریاضیات و حتی فلسفه تو را اندازه بگیرم،
مرا ببخش که هر چه از تو می نویسم، باز سیر نمی شوم.
مرا ببخش که ...
----------
قسمتی از سینما پارادیزو
نوشته شده توسط محبوبه موحد در جمعه ششم اردیبهشت 1387 ساعت 22:34 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
مترسک آزاد ، اسیر شاید بشود اما نخواهد مرد..
دوستش داریـم..
او یادآور سیلی روزگار ما است..
قلم شبهای تنهایی مان است.
و اندیشه ی روزهای پر هیاهووو..
با او به آن سوی دیوارها خواهیم رسید..!
آری ،
یه داداش کوچولو !
یه خواهر بزرگ !
یه مترسک آزاد !
یه دنیا حرف !
یه راهروی بی انتها !
چند قدم پیاده رفتن !
همه چیز ساده شروع شد ساده ی ساده ...
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY