تبليغاتX
 مترسکــــ ِ آزاد

مترسکــــ ِ آزاد

دست نوشته های یک دانشجو ..

ماه شب 14..!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

امشب هم مثل هر سال چراغاني است..!

كاش جراغ دلمان را روشن مي كرديم..! كاشـ ..

طرح سهمیه بندی برق مناطق :  چه مي گويي در اين خشكسالي چراغ دلت را بايد خاموش بگذاري؛ مگه نشنيدي < هرگز نشه فراموش   لامپ اضافه خاموش >

گويا اين روزها تنها چراغ دل اضافي است..!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دردم مي ياد..خيلـــــــــي

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شب ماه شب ۱۴ است..!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

همین ..! تموم شد این آپدیت..!


 

نوشته شده توسط محبوبه موحد در شنبه بیست و ششم مرداد 1387 ساعت 20:23 موضوع | لینک ثابت


 

 زندگي مردگان، زنده بودن زنده ها

 

 -  به خيابان  و پياده روهايي كه اطرافش را مغازه هاي لوكس گرفته پا مي گذارم ، چشمها همه به چراغ هاي لوكس روشن است و دلها به ميوه هاي رنگين سير و دهانها به  شراب هاي  رنگين سيراب..

گروه گروه  موجودات دو پا مي آيند و مي روند.. هر يك بر ديگري پيشي گرفته براي زنده بودن..!

قدم هايم را تند مي كنم تا شايد به خلوتي راه پيدا كنم و نفسي تازه .

اما چندي است به لطف خداي سپيد پوش خلوت ها پر گشته اند. به طرف پارك بهشت مي روم.. همان خلوت هميشگي ..همان تك درخت تنها و صبور ..

پس كجاست؟ نه درختي است نه تنهايي و نه سكوتي.. تنها نيمكت هايي است پر از فطرت انساني..!

مي گريزم..اما به كجا..؟

به خانه...!؟

خانه كجاست ؟

شايد همان اتاق كوچك خلوت تنهايي من باشد..!

كدام اتاق..؟

مي خندم..!

به بالا نگاهي مي اندازم..!

شايد آسمان تنها خلوتگاه تنهايي باشد..!

ناگهان هواپيمايي پر از موجود دو پا از پيش چشمم رَد مي شود..!

به جمله ي دكتر مي انديشم : خدايا تنهايي در انبوه  جمعيت را به من عطا كن..!

باز مي خندم..!

تنهايي در انبوه  جمعيت..! شايد دكتر هم از اين موجودات دوپا كه پيوسته براي زنده بودن مي زيند خسته شده بود..!

خورشيد آرام آرام شهر نفرت زده ام را ترك مي كند..! با خود مي گويم : لااقل تو نرو، تو نتها جايي هستي كه خلوتگاه مي تواند باشد. ماه ات كه پر از دوپا شده است..!

اس ام اس : امشب شهاب باران است..!

بايد جايي بروم ، جايي كه نور ها همه مرده اند..! جايي دور افتاده و متروك..!

قبرستان..!

آري ، قبرستان..!

به قبرستان مي شتابم..!

جايي كه مرده ها با تمام تلاشي كه براي زنده ماندن كرده بودند ، اما با بي انصافي مرده بودند..!

جايي كه جز سنگ هايي سنگين و زمخت چيز ديگري يافت نمي شود..!

تاريك است و دهشتناك..!

به جرات مي شود گفت  سنگيني زمين بر دوش قبرستان هاست..!

سر قبري مي نشينم ، آخر چه گناهي كرده بود كه چند متر زير زمين چال شده بود و سنگي بزرگ بر رويش تهاده بودند..!

ساعت 11 شب است .

ترسي تهوع آور وجودم را فرا مي گيرد تا جايي كه حتي جرات نمي كنم به آسمان نظري بياندازم..!

صدا مي آيد..

صداي روح هاي زخم خورده..

ترسم دو چندان مي شود..

گوش هايم را مي گيرم تا صداي ضجه و جيغ شان را نشنوم..!

مي ترسم از شنيدن..!

گريزانم از روح هاي زجر كشيده و شكنجه شده..!

آه خداي من ؛ زندگي كجاست..؟

مي خواهم از جامش سرمست شوم و در بالينش كمي بيارامم..

به آسمان چشم مي دوزم..

شهابهاي سرگردان مي آيند و مي روند..

از كجا و به كجا؟

هدفشان؟

كاش بر آنها سوار بودم و مي رفتم..

دست هايم را از گوشم بر مي دارم..!

آرامشي وصف ناپذير..

گويا اين همان زندگي است..

زندگي در قبرستاني متروك..!

اين جا همه مرده اند و زندگي مي كنند..

روحشان ..روحشان .. آزادند و زنده اند..

نمي گويم بايد مرد تا زندگي كرد..

نمي خواهم بگويم مرگ زندگي مي آورد..

زندگي در آزادي روح است . در آزادي و عصيان روح سركش..

مي خواهم زندگي را زندگي كنم..

روح سركش و عصيانگر ِ من ، بيا تا دمي با تو مست شوم و سرخوش..!

                                                           

                                                     [ بامداد مرداد ۱۳۸۷ ـ قبرستانی متروک اطراف اصفهان]


 

نوشته شده توسط محبوبه موحد در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 ساعت 23:29 موضوع | لینک ثابت


 

 از دانشگاه..؟!

 

از كدام دانشگاه..!؟

 

 خسته ام اما اميدوار،

وجود دوستان آزاد انديش و  مستقل ام كه جز هيچ گروهي از آن نود درصد و ده درصد دانشگاه نبوده ،با اينكه تعدادشان از انگشتان دست هم بيشتر نيست قدرت برخاست دوباره به من مي دهند..!

 

از دانشگاه..؟!

از كدام دانشگاه..!؟

از همان جايي كه  روزگاري در آن مشت ها گره زده  مي شد  و گلوله ها  همچون گلهاي شقايقي بر دلها مي نشست ..

از همان جايي كه دستها همه بالا بود  .. دهانها بسته و چشمها باز.. فريادها در گلو بغض مي شد و پاها سنگين ..و ايستاده مي نشستند و ايستاده مي مردند..

آه..

از كدام دانشگاه ؟

از همان جايي كه روزگاري .. خون برادرمان از زمين بر مي گرفتيم و به آسمان تقديم مي كرديم، و چه كسي مي داند كه  اينك آن خون را خود در شيشه كرديم..؟!

از همان جايي كه 16 آذر خودمان بوديم نه خاطره مان..

از همان جايي كه 18 تير خودمان بوديم نه يادمانمان..

از كدام دانشگاه بنويسم..؟

از دستهاي زنجيروار كه زنجيرمان مرد و زن نداشت.. بلندي و پستي نداشت..

عمو زنجير باف مي خوانديم.. با صداي چي ؟ با صداي دانشجو.

كدام دانشجو..؟!

همان دانشجويي كه خون غيرت در رگش موج مي زد ، نه نيكوتين..

همان دانشجويي كه بدن خونينش خواهرش را در بر مي گرفت تا به او زندگي بخشد، نه بدن سپيد خواهرش را در آغوش  اش سياه كند و زندگي را از او بربايد..

همان دانشجويي كه كلاس درس برايش سنگري بود براي آبادي ، نه ويراني..

همان دانشجويي كه تريا برايش سنگري بود براي آزادي ، نه اسارت..

آري ، همان جا با همان كسي كه وقتي  با هم مي آميختند ، كلمه ي مقدس  دانشگاه را مي ساختند..

استقلال دانشگاه  غرورشان بود و مستقل بودن عشقشان..

دوست عزيز..

از كدام دانشگاه بنويسم..؟

از جايي كه " ذهن هاي دخترانش طويله ي احشام است " و دل پسرانش فكر به آن ذهن ها..

از جايي كه استقلال مان وابستگي است و وابستگي مان عين استقلال شده است..

چه مي گويم كه دوستانم اصلا با كلمه ي استقلال آشنايي ندارند و نمي دانند وابستگي يعني چه..!

همان ده درصدي هم كه در بوق كرديم مي فهمند، چشمشان به دهن اين يا آن افتاده..

خسته ام اما اميدوار، وجود دوستان انگشت شمارم كه تعدادشان از انگشتان دست چپ ام هم بيشتر نيستند قدرت برخاست دوباره به من مي دهند..!

..........

......

....

آري ؛ مي دانم اسيرم..

به اسارتمان يقين دارم..

اما كاش در حين اسارتمان خودمان بوديم ..


 

نوشته شده توسط محبوبه موحد در یکشنبه بیستم مرداد 1387 ساعت 20:0 موضوع | لینک ثابت


 

روز خبر نگار را به تمامی خبرنگارانی

 

که جان و مالشان را در راه حقیقت می گذارند

 

 و همچنین به روان پاکــــ زهرا کاظمی

 

 تبریک و تســلیت عرض می کنیم.. 


 

نوشته شده توسط محبوبه موحد در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 ساعت 0:43 موضوع | لینک ثابت


من از درد می نویسم..!

            

من سياسي نمي نويسم..

من اجتماعي نمي نويسم..

من از درد مي نويسم..

درد ناخوشي و درد خوشي..

درد بودن و درد نبودن..

درد ماندن و درد نماندن..

درد داشتن و درد نداشتن..

من از فقر نمي نويسم..

من از درد فقر مي نويسم..

من از تورم و بي كاري نمي نويسم..

من از درد تورم و بي كاري مي نويسم..

من از سياست و سياستمداران و سياست بازي هاي كثيفشان نمي نويسم..

من از درد سياست و سياستمداران و سياست بازي هاي كثيفشان مي نويسم..

من از 18 تير نمي نويسم... من از درد 18 تير مي نويسم..

من از کشورم نمي نويسم.. من از درد کشورم مي نويسم..

من از مردم خسته نمی نویسم.. من از درد مردم خسته می نویسم..

من از دانشگاهم  نمي نويسم.. من از درد دانشگاهم مي نويسم..

من از دوست نمي نويسم.. من از درد دوست مي نويسم..

من از درد مي نويسم..

من از چشمانش نمي نويسم.. من از درد چشمانش مي نويسم..

آه..

من با درد به دنيا آمدم.. با درد مي مانم.. و با درد  از دنيا خواهم رفت..

 

پی نوشت :

سلام دوستان..

شرايطي باعث شد بر خلاف ميل باطني خويش وبلاگ مترسك آزاد را حذف كنم و چندي دست به قلم نشوم..

ولي با توجه به آپديت  بهار87  اين وبلاگ نمي ميرد تا آزادي احسان منصور و مجيد و همه ي آزاد انديشان..

باز آمدم ، با همان نگاه و همان استقلال ِ نگاه ..

اما اين بار محكم تر..


 

نوشته شده توسط محبوبه موحد در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 ساعت 11:33 موضوع | لینک ثابت