همه ي ما خود به نوعي مترسك هستيم بر سر جاليز بي پايان زندگي.. دست هايمان را دراز به دراز بسته اند و در سرمان كاه ريخته اند.. چشمها و گوش هايمان را با پارچه هاي ضخيم بسته اند و دهانمان را نيز .. اما مترسك ، همواره بدان : اگر دست و پا و دهانت را ببندند.. و چشم و گوشت را از ديدن و شنيدن محروم .. باز نخواهند توانست اسيرت كنند .. تو آزادي.. آزاد ِ آزاد.. هيچ كس ياراي بستن انديشه ي تو را ندارد.. انديشه اي آزاد وراي چشم و گوش و دست و زبان.. آري ، تو مترسك آزادي در مزرعه اي سبز به سرخي انديشه .. --------- يك مترسک آزاد ! يك دنیا حرف ! يك راهروی بی انتها ! چند قدم پیاده رفتن ! همه چیز ساده شروع شد ساده ی ساده ...