از دانشگاه..؟!

 

از كدام دانشگاه..!؟

 

 خسته ام اما اميدوار،

وجود دوستان آزاد انديش و  مستقل ام كه جز هيچ گروهي از آن نود درصد و ده درصد دانشگاه نبوده ،با اينكه تعدادشان از انگشتان دست هم بيشتر نيست قدرت برخاست دوباره به من مي دهند..!

 

از دانشگاه..؟!

از كدام دانشگاه..!؟

از همان جايي كه  روزگاري در آن مشت ها گره زده  مي شد  و گلوله ها  همچون گلهاي شقايقي بر دلها مي نشست ..

از همان جايي كه دستها همه بالا بود  .. دهانها بسته و چشمها باز.. فريادها در گلو بغض مي شد و پاها سنگين ..و ايستاده مي نشستند و ايستاده مي مردند..

آه..

از كدام دانشگاه ؟

از همان جايي كه روزگاري .. خون برادرمان از زمين بر مي گرفتيم و به آسمان تقديم مي كرديم، و چه كسي مي داند كه  اينك آن خون را خود در شيشه كرديم..؟!

از همان جايي كه 16 آذر خودمان بوديم نه خاطره مان..

از همان جايي كه 18 تير خودمان بوديم نه يادمانمان..

از كدام دانشگاه بنويسم..؟

از دستهاي زنجيروار كه زنجيرمان مرد و زن نداشت.. بلندي و پستي نداشت..

عمو زنجير باف مي خوانديم.. با صداي چي ؟ با صداي دانشجو.

كدام دانشجو..؟!

همان دانشجويي كه خون غيرت در رگش موج مي زد ، نه نيكوتين..

همان دانشجويي كه بدن خونينش خواهرش را در بر مي گرفت تا به او زندگي بخشد، نه بدن سپيد خواهرش را در آغوش  اش سياه كند و زندگي را از او بربايد..

همان دانشجويي كه كلاس درس برايش سنگري بود براي آبادي ، نه ويراني..

همان دانشجويي كه تريا برايش سنگري بود براي آزادي ، نه اسارت..

آري ، همان جا با همان كسي كه وقتي  با هم مي آميختند ، كلمه ي مقدس  دانشگاه را مي ساختند..

استقلال دانشگاه  غرورشان بود و مستقل بودن عشقشان..

دوست عزيز..

از كدام دانشگاه بنويسم..؟

از جايي كه " ذهن هاي دخترانش طويله ي احشام است " و دل پسرانش فكر به آن ذهن ها..

از جايي كه استقلال مان وابستگي است و وابستگي مان عين استقلال شده است..

چه مي گويم كه دوستانم اصلا با كلمه ي استقلال آشنايي ندارند و نمي دانند وابستگي يعني چه..!

همان ده درصدي هم كه در بوق كرديم مي فهمند، چشمشان به دهن اين يا آن افتاده..

خسته ام اما اميدوار، وجود دوستان انگشت شمارم كه تعدادشان از انگشتان دست چپ ام هم بيشتر نيستند قدرت برخاست دوباره به من مي دهند..!

..........

......

....

آري ؛ مي دانم اسيرم..

به اسارتمان يقين دارم..

اما كاش در حين اسارتمان خودمان بوديم ..


 

نوشته شده توسط محبوبه موحد در یکشنبه بیستم مرداد 1387 ساعت 20:0 موضوع | لینک ثابت