زندگي مردگان، زنده بودن زنده ها

- به خيابان و پياده روهايي كه اطرافش را مغازه هاي لوكس گرفته پا مي گذارم ، چشمها همه به چراغ هاي لوكس روشن است و دلها به ميوه هاي رنگين سير و دهانها به شراب هاي رنگين سيراب..
گروه گروه موجودات دو پا مي آيند و مي روند.. هر يك بر ديگري پيشي گرفته براي زنده بودن..!
قدم هايم را تند مي كنم تا شايد به خلوتي راه پيدا كنم و نفسي تازه .
اما چندي است به لطف خداي سپيد پوش خلوت ها پر گشته اند. به طرف پارك بهشت مي روم.. همان خلوت هميشگي ..همان تك درخت تنها و صبور ..
پس كجاست؟ نه درختي است نه تنهايي و نه سكوتي.. تنها نيمكت هايي است پر از فطرت انساني..!
مي گريزم..اما به كجا..؟
به خانه...!؟
خانه كجاست ؟
شايد همان اتاق كوچك خلوت تنهايي من باشد..!
كدام اتاق..؟
مي خندم..!
به بالا نگاهي مي اندازم..!
شايد آسمان تنها خلوتگاه تنهايي باشد..!
ناگهان هواپيمايي پر از موجود دو پا از پيش چشمم رَد مي شود..!
به جمله ي دكتر مي انديشم : خدايا تنهايي در انبوه جمعيت را به من عطا كن..!
باز مي خندم..!
تنهايي در انبوه جمعيت..! شايد دكتر هم از اين موجودات دوپا كه پيوسته براي زنده بودن مي زيند خسته شده بود..!
خورشيد آرام آرام شهر نفرت زده ام را ترك مي كند..! با خود مي گويم : لااقل تو نرو، تو نتها جايي هستي كه خلوتگاه مي تواند باشد. ماه ات كه پر از دوپا شده است..!
اس ام اس : امشب شهاب باران است..!
بايد جايي بروم ، جايي كه نور ها همه مرده اند..! جايي دور افتاده و متروك..!
قبرستان..!
آري ، قبرستان..!
به قبرستان مي شتابم..!
جايي كه مرده ها با تمام تلاشي كه براي زنده ماندن كرده بودند ، اما با بي انصافي مرده بودند..!
جايي كه جز سنگ هايي سنگين و زمخت چيز ديگري يافت نمي شود..!
تاريك است و دهشتناك..!
به جرات مي شود گفت سنگيني زمين بر دوش قبرستان هاست..!
سر قبري مي نشينم ، آخر چه گناهي كرده بود كه چند متر زير زمين چال شده بود و سنگي بزرگ بر رويش تهاده بودند..!
ساعت 11 شب است .
ترسي تهوع آور وجودم را فرا مي گيرد تا جايي كه حتي جرات نمي كنم به آسمان نظري بياندازم..!
صدا مي آيد..
صداي روح هاي زخم خورده..
ترسم دو چندان مي شود..
گوش هايم را مي گيرم تا صداي ضجه و جيغ شان را نشنوم..!
مي ترسم از شنيدن..!
گريزانم از روح هاي زجر كشيده و شكنجه شده..!
آه خداي من ؛ زندگي كجاست..؟
مي خواهم از جامش سرمست شوم و در بالينش كمي بيارامم..
به آسمان چشم مي دوزم..
شهابهاي سرگردان مي آيند و مي روند..
از كجا و به كجا؟
هدفشان؟
كاش بر آنها سوار بودم و مي رفتم..
دست هايم را از گوشم بر مي دارم..!
آرامشي وصف ناپذير..
گويا اين همان زندگي است..
زندگي در قبرستاني متروك..!
اين جا همه مرده اند و زندگي مي كنند..
روحشان ..روحشان .. آزادند و زنده اند..
نمي گويم بايد مرد تا زندگي كرد..
نمي خواهم بگويم مرگ زندگي مي آورد..
زندگي در آزادي روح است . در آزادي و عصيان روح سركش..
مي خواهم زندگي را زندگي كنم..
روح سركش و عصيانگر ِ من ، بيا تا دمي با تو مست شوم و سرخوش..!
[ بامداد مرداد ۱۳۸۷ ـ قبرستانی متروک اطراف اصفهان]
نوشته شده توسط محبوبه موحد در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 ساعت 23:29 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

همه ي ما خود به نوعي مترسك هستيم بر سر جاليز بي پايان زندگي..
دست هايمان را دراز به دراز بسته اند و در سرمان كاه ريخته اند..
چشمها و گوش هايمان را با پارچه هاي ضخيم بسته اند و دهانمان را نيز ..
اما مترسك ، همواره بدان :
اگر دست و پا و دهانت را ببندند..
و چشم و گوشت را از ديدن و شنيدن محروم ..
باز نخواهند توانست اسيرت كنند ..
تو آزادي..
آزاد ِ آزاد..
هيچ كس ياراي بستن انديشه ي تو را ندارد..
انديشه اي آزاد وراي چشم و گوش و دست و زبان..
آري ، تو مترسك آزادي در مزرعه اي سبز به سرخي انديشه ..
---------
يك مترسک آزاد !
يك دنیا حرف !
يك راهروی بی انتها !
چند قدم پیاده رفتن !
همه چیز ساده شروع شد ساده ی ساده ...
فهرست اصلی
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY