اعتراف...
او از من به مردم بد می گفت
من از او به مردم خوب می گفتم
ما هر دو دروغ می گفتیم؟!!

می خندم
به دردهام می خندم
به سختی زندگی می خندم
به چیزایی که مطمئنم از پسش بر نمیام می خندم
به اونایی که ازشون متنفرم(!!) می خندم
همینطور کسایی که دوستشون دارم
...
به نظرم همه چی تو این دنیا ساده شده
ساده تر از آب خوردن
مسخره شده
مسخره تر از عروسک بازی یه مشت بچه ی لوس
احمقانه شده
احمقانه تر از نقاشی بچگی هام
که همشون فقط با رنگ زرد و سیاه بودند
معلمم فکر کرده بود افسردگی گرفتم
دو سه سال بعد بهش گفتم تنها مسئله این بود که بقیه ی مداد رنگیهام تموم شده بودند و فقط زرد و سیاه مونده بودند
....
به این قضیه فکر کن:
به این فکر کنی که می میری
ولی تو بعدش هیچی نمی فهمی
یعنی روحی وجود نداره که این قضایا رو تماشا کنه
آره ... فکر کن روحی وجود نداره
فکر کن قیامت شوخی بوده
فکر کن عدل الهی دروغ بوده
نمی خوام بگم: ولی فکر کن که خدا هم ....
فکر کن تو کل زندگیت سر کار بودی
فکر کن اون دنیایی وجود نداره که بخوای حق پایمال شده ی این دنیاتو پس بگیری
فکر کن مرگ تو همانا و بسته شدن پرونده ی تو هم به طور کامل همانا
می شه حالت دوم رو هم تصور کرد.
حالا خودت انتخاب کن با کدوم یکی از این باور ها بقیه ی زندگیتو بگذرونی.
....
چیز قشنگی نیست که ببینی خدات با چاقوی سلاخی میاد طرفت
خدای من که الان رفته تعطیلات!!!
شاید تو خلوت ترین کشور و خلوت ترین ساحل آمریکای جنوبی داره ماهیگیری می کنه
شاید یه بسته سیگار جدید خریده باشه
شایدم همون ماربورو قبلیه باهاشه
شاید شیشه های جانی واکرش که سالی یه بار بازشون می کنه دستش باشه
خدای من جدیدا یه کلاه حصیری خریده بود، اونم با خودش برده
خدا جون خوش بگذره....
سوغاتی ما فراموش نشه....

خلقت من در جهان يك وصله ناجور بود !
من كه خود راضي به اين خلقت نبودم زور بود !
خلق از من در عذاب و من خود از اخلاق خويش
وز عذاب خلق و من يا رب چه ات منظور بود ؟
اي چه خوش بد چشم مي پوشيدي از تكوين من
فرض مي كردي كه ناقص خلقت يك مور بود !
اي طبيعت گر نبودم من جهانت نقص داشت ؟
اي فلك گر من نمي زادي اجاقت كور بود ؟
گر نبودي تابش استاره من در سپهر !
تير و بهرام و خور و كيوان ، همه بي نور بود ؟
قصد تو از خلق عشقي من يقين دارم فقط !
ديدن هر روز يك گون ، رنج جوراجور بود !
راست گويم نيست جز اين موقع تكوين من !
قالبي لازم براي ساختن يك گو ر بود !
آفريدن مردمي را بهر گور اندر عذاب !
گر خدايي هست زانصاف خدايي دور بود !
آنكه نتواند به نيكي پاس هر مخلوق دارد !
از چه كرد اين آفرينش را مگر مجبور بود ؟
از محمد رضا عشقي شاعر آزاده عصر مشروطيت
نوشته شده توسط محبوبه موحد در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 ساعت 21:23 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
مترسک آزاد ، اسیر شاید بشود اما نخواهد مرد..
دوستش داریـم..
او یادآور سیلی روزگار ما است..
قلم شبهای تنهایی مان است.
و اندیشه ی روزهای پر هیاهووو..
با او به آن سوی دیوارها خواهیم رسید..!
آری ،
یه داداش کوچولو !
یه خواهر بزرگ !
یه مترسک آزاد !
یه دنیا حرف !
یه راهروی بی انتها !
چند قدم پیاده رفتن !
همه چیز ساده شروع شد ساده ی ساده ...
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY