
امشب باز دیوانه ام،
بغضی سنگین در گلویم نشسته است،
قلم را روی کاغذ می فشارم
و با نگاشتن هر واژه، قطره ای اشک از چشمانم اجازة خودنمایی می یابد و خود را به آغوش کلمات می رساند.
امشب باز دیوانة توام،
امشب باز دلتنگ توام،
آری عزیزم؛
امشب باز عاشقم.
عاشقی که جز عشق نمی فهمد
و جز ترانه های عشق نمی شنود.
باز با خود می گویم:
چشمانت را چه شده که این گونه می گریند
و قلبت را که این گونه غرق رویاهاست؟
....
همة پنجره فریاد شده است،
بر سرم می کوبد که نگاهت نگرانِ ...
عزیزم؛
من باز مجنون و دیوانة توام و این جرم بزرگی است.
دیوانة دیدنِ دوبارة تو،
دیوانة چشمهای افسونگرت و نگاههای ویرانگرت،
دیوانة لمسِ دوبارة دستانِ مهربانت،
دیوانة بوسیدن دوبارة تو،
دیوانة بودن دوبارة با تو،
دیوانة دیوانگی تو،
بگذار امشب برایت شعری بگویم،
شعری که حتی اگر روزی من نباشم، باز حال مرا واژه به واژه برایت باز خواهد گفت،
شعری که حتی اگر روزی عشقی بین ما نباشد، باز خواهد بود و از عشق ما خواهد گفت.
مرا ببخش که هر شب بی اجازه ات رویای تو را می بینم،
مرا ببخش که هر شب بی اجازه ات تو را در آغوش می گیرم و روی دستان مهربانت به خواب می روم،
مرا ببخش که هر شب به یاد تو به ماه نگاه می کنم،
مرا ببخش که هر شب به یاد تو ستاره ها را یکی یکی می شمارم،
مرا ببخش که تو را زیاد دوست دارم،
مرا ببخش که نمی توانم تصویرت را از روی قلبم پاک کنم،
مرا ببخش که بی اختیار می گریم،
مرا ببخش که بی اختیار به تو می اندیشم،
مرا ببخش که برای دوست داشتنت بهانه ای ندارم،
مرا ببخش که به جای ستاره های طلایی، ستاره های آسمان را پیش کشت می کنم،
مرا ببخش که گهگاه از دوری تو غمگین و افسرده ام،
مرا ببخش که بی تو رویایی ندارم،
مرا ببخش که ساده ام،
مرا ببخش که تو را فقط برای خودت می خواهم،
مرا ببخش اگر برایم خیلی زیادی،
مرا ببخش که بی تو بهانه ای برای بودن ندارم،
مرا ببخش که نمی توانم گذشتة با تو را فراموش کنم،
مرا ببخش که نمی توانم خود را بدون تو معنا کنم،
مرا ببخش که بی تو در زندگی رازی نمی بینم،
مرا ببخش که با گفتن "دوستت دارم"، نفسهایت را به شماره می اندازم،
مرا ببخش که درکم کوتاهتر از ارتفاع عشق توست،
مرا ببخش که گهگاه نه به تو، که به عشق تو می بازم،
مرا ببخش که خاطراتت بهترین آهنگ لحظه هایِ تنهایی من است،
مرا ببخش که گهگاه خود را در تو می جویم،
مرا ببخش که نمی توانم به کمک فیزیک، ریاضیات و حتی فلسفه تو را اندازه بگیرم،
مرا ببخش که هر چه از تو می نویسم، باز سیر نمی شوم.
مرا ببخش که ...
----------
قسمتی از سینما پارادیزو
نوشته شده توسط محبوبه موحد در جمعه ششم اردیبهشت 1387 ساعت 22:34 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
مترسک آزاد ، اسیر شاید بشود اما نخواهد مرد..
دوستش داریـم..
او یادآور سیلی روزگار ما است..
قلم شبهای تنهایی مان است.
و اندیشه ی روزهای پر هیاهووو..
با او به آن سوی دیوارها خواهیم رسید..!
آری ،
یه داداش کوچولو !
یه خواهر بزرگ !
یه مترسک آزاد !
یه دنیا حرف !
یه راهروی بی انتها !
چند قدم پیاده رفتن !
همه چیز ساده شروع شد ساده ی ساده ...
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY