بچه ها مي فهمند..
بچه ها مي بينند..
بچه ها مي نالند..
بچه ها مي گريند..
چندين ماه پيش شيفته اش شدم؛ بچه ي خوبي بود.
پاك..
آري ؛ او بچه ي خوبي بود..
معصوم..
اما من بزرگ بودم..
با تمام بزرگي ام.
من بزرگ بودم و خود خواه..
من بزرگ بودم و او كوچك..
و او كوچك بود و بزرگ ..
و من بزرگ بودم و كوچك.
من با تمام ويژگي بزرگ بودن و او با صداقت كودكي..
با نگاهم وصفش مي كردم و او با وجودش درك ..!
و اينك ميروم تا آن سر رود..
تا سر آن كوهي كه مرا به .........................
ديگر تمام شد..
خداحافظ كوچك ِ بزرگ من.
مي دانم روزي دلم برايت تنگ مي شود..
دل نوشت :
اينك شده ام مثال شمع سياه و تنهاي 7 سالگي كيميا (كانون).
هيچ كس به او نگاه نكرد.. او خود من بود كه سياه سياه مي سوخت..
نمي دانم ؛ شايد تو مرا در او ديده باشي. شايد......
نوشته شده توسط محبوبه موحد در شنبه بیست و هفتم مهر 1387 ساعت 15:2 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

همه ي ما خود به نوعي مترسك هستيم بر سر جاليز بي پايان زندگي..
دست هايمان را دراز به دراز بسته اند و در سرمان كاه ريخته اند..
چشمها و گوش هايمان را با پارچه هاي ضخيم بسته اند و دهانمان را نيز ..
اما مترسك ، همواره بدان :
اگر دست و پا و دهانت را ببندند..
و چشم و گوشت را از ديدن و شنيدن محروم ..
باز نخواهند توانست اسيرت كنند ..
تو آزادي..
آزاد ِ آزاد..
هيچ كس ياراي بستن انديشه ي تو را ندارد..
انديشه اي آزاد وراي چشم و گوش و دست و زبان..
آري ، تو مترسك آزادي در مزرعه اي سبز به سرخي انديشه ..
---------
يك مترسک آزاد !
يك دنیا حرف !
يك راهروی بی انتها !
چند قدم پیاده رفتن !
همه چیز ساده شروع شد ساده ی ساده ...
فهرست اصلی
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY